خدایا با من حرف بزن

مردیبا خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"

یهسار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛

فریادبرآورد: خدایا با من حرف بزن.....

آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایینکرد؛

مردبه اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....

ستاره ایدرخشید اما مرد ندید؛

مردفریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......

کودکی متولد شد و اما مرد بازتوجهی نکرد؛

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو

خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

"بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"  

/ 44 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گل رز

وبلاگ زیبایی داری موفق باشی

دریا

سلام داستان جالبی بود کاش هممون چشم بینایی داشته باشیم

عسل

سلام به دوست عزیزم بلاگ زیبایی داری ممنون ازحضورت موفق باشی [گل]

بانوي زمين

با درود و سپاس از حضور شما در وب ناچیز من شما نیز تارنمایی بس وزین و پربار را دارا میباشید [گل] من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي[گل][گل]

دختری تنها در امتداد شبی سرد

لطیف و زیبا آشفته شدم و منقلب[دست]