برخورد قطعه گم شده با دایره کله گنده

بعضی ها کلی قطعه اضافی داشتند.

یاد گرفت از گرسنه ها که دنبال قطعه گم شده خود بودند، خود را پنهان کند.

باز هم با قطعاتی دیگر برخورد کرد.

بعضی ها خیلی بیش از حد نزدیک بودند.

بعضی ها هم بی آنکه به او اعتنا کنند از کنارش می گذشتند.

خود را آراست

بسیار جذاب تر شد...

فایده ای نکرد.

سعی کرد به چشم بیاید.

اما فقط خجالتی ها را ترساند.

دست آخر یکی سر رسید.کاملاً با او جفت و جور بود.

اما به طور ناگهانی...

قطعه گم شده بزرگ و بزرگ تر شد!

و باز هم بزرگتر"

نمی دونستم داری رشد می کنی و بزرگ تر می شوی"

قطعه گم شده گفت: من هم نمی دونستم

"من دنبال قطعه گم شده خودم هستم. قطعه ای که بزرگ و بزرگ تر نشود."

قطعه گم شده گفت: خداحافظ

آن وقت یک روزیکی آمد که با همه فرق داشت

قطعه گم شده از  او پرسید:از من چه می خواهی؟

"هیچ"

کاری داری برایت انجام دهم؟

"نه" 

قطعه گم شده پرسید: تو کی هستی؟

دایره کله گنده گفت:

من یک دایره کله گنده هستم.

قطعه گم شده گفت:فکر می کنم تو همونی که دنبالش می گردم.

ممکنه قطعه گم شده تو باشم؟

دایره کله گنده گفت:اما من قطعه یی را گم نکرده ام.

قطعه گم شده گفت: تو جای خالی نداری که بخواهی با من جفت و جور بشی.

چه بد!

فکر می کردم بتونم با تو غلت بزنم...

دایره کله گنده گفت:تو نمی تونی با من غلت بزنی. اما شاید بتونی با خودت غلت بزنی.

با خودم؟ یک قطعه گم شده نمی تونه با خودش غلت بزنه.

دایره کله گنده گفت: تا حالا سعی کردی؟

قطعه گم شده گفت:اما من گوشه های تیزی دارم. به درد غلتیدن نمی خورم.

دایره کله گنده گفت: گوشه های تیز ساییده می شن.

در هر حال باید با تو خداحافظی کنم. شاید باز هم یکدیگر را ببینیم.

و غلت زنان دور شد.

قطعه گم شده باز هم تنها ماند.

مدت درازی همان جا ماند.

آن وقت آرام آرام خودش را از یک طرف بلند کرد.

تالاپ افتاد.

باز هم بلند شد... خودش را کشید... تالاپ و تالاپ تالاپ افتاد.

شروع کرد به پیش رفتن و مدتی نگذشت که تیزی هایش کند و صاف شد.

افتان و خیزان ، افتان و خیزان ، افتان و خیزان...

و آرام آرام شکلش عوض شد...

و آن وقت به جای تالاپی افتادن بامبی می افتاد

و بعد به جای بامبی افتادن دارام دارام می لغزید

و بعد به جای دارام دارام لغزیدن، قل قل می خورد

و نمی دانست به کجا می رود

و اهمیتی نمی داد.

و آن وقت واقعاً می غلتید و پیش می رفت!

                                 نویسنده : شل سیلور استاین

/ 6 نظر / 7 بازدید
پويا

سلام ممممممممم/من قطعه ي گم شده ي خود را در كدام وبلاگ جستجو كنم و يا بر در كدامين خانه بياويزم كه خود را از جنس ما بداند ؟ممنونم كه قدمت را مرهم بر ديدگانم نمودي[گل][گل][گل][خداحافظ]

آریا ایرانی

قطعه گم شده باز هم تنها ماند. مدت درازی همان جا ماند. آن وقت آرام آرام خودش را از یک طرف بلند کرد. تالاپ افتاد. باز هم بلند شد... خودش را کشید... تالاپ و تالاپ تالاپ افتاد. شروع کرد به پیش رفتن و مدتی نگذشت که تیزی هایش کند و صاف شد. افتان و خیزان ، افتان و خیزان ، افتان و خیزان... و آرام آرام شکلش عوض شد... [گل][لبخند]

لیلا

شاید اصلا قطعه ی گم شده ای وجود ندارد ، اینها بهانه ای برای تغییر شکل باشد .

حسینی

کجاست آن که به هم بند می زند دل ما را که پیش او ببرم چینی شکسته خود را من از اسارت جغرافیای رنج می ایم و می نویسم تاریخ روح خسته ی خود را سلام مثل همیشه از سلیقه ی خوبتون لذت بردم انتخاب خوبی دارید قالب وبتون هم زیباست همیشه موفق باشید اگه خدا بخواد من هم به زودی می نویسم . درود وافریادا زعشق وافریادا کارم به یکی طرفه نگار افتادا گرداد من شکسته دادا دادا ورنه من و عشق و هر چه بادا بادا