تضمین از غزل حافظ

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر"

غیر آواز طلایی سه تار خورشید

ندهم گوش به آهنگ شب تار، دگر

ای نگه دوخته بر شمع سراپا مرده

تا کی امید ز مردار به مردار دگر

خیز و از مایه ی خونین دلت جامی ساز

تا کند زیر و زبر چرخ به کردار دگر

ای دریغا که پس ریختن هر دیوار

سد کند راه سحر هیبت دیوار دگر

چو رها پیکر خورشید بشد از سر دار

قد برافراشت دگر باره سر دار دگر

گوش کن نغمه ی خورشید از آن قله ی اوج

قصه ی عشق همی گفت به گفتار دگر

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر"

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

سلام آقا احسان چیز زیاد پیچیده ای ننوشته بودم.نه فلسفه بود و نه سفسطه.بلکه منظورم خیلی از چالشهائی بود که همه ما تو این بازار مکاره درگیرشیم. برکت باشد.[بغل]

علیرضا کاکایی

سلام تضمین غزل حافظ را خوندم جالب بود...موفق باشی باز هم به من سر بزن

بهار

اي خرم از فروغ رخت لالهعزار عمر بازآكه ريخت بي گل رويت بهار عمر از ديده گر سرشك چو باران چكد رواست كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

محمد خدایاری

با درود سپاس كه كلبه منو سبز ديدي و راهنمايي كردي منو. بيشتر چراغ بيافروز اي دوست. خوب گفت خواجه: (( به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر)) من هم باز مي ام پيشت. چايي بذار برام. من چايي دوست دارم. بدرود. ياعلي[گل]

محمد خدایاری

علی رضا رزمی

با تو بگويم وقت است که بنشيني و گيسو بگشايي تا با تو بگويم غم شب هاي جدايي بزم تو مرا مي طلبد ، آمدم اي جان من عودم و از سوختنم نيست رهايي تا در قفس بال و پر خويش اسيرست بيگانه پرواز بود مرغ هوايي با شوق سر انگشت تو لبريز نواهاست تا خود به کنارت چه کند چنگ نوايي عمري ست که ما منتظر باد صباييم تا بوکه چه پيغام دهد باد صبايي اي واي بر آن گوش که بس نغمه اين ناي بشنيد و نشد آگه از انديشه نايي افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع در آينه ات ديد وندانست کجايي آواز بلندي تو و کس نشنودت باز بيروني از اين پرده تنگ شنوايي در آينه بندان پريخانه چشمم بنشين که به مهماني ديدار خود آيي بيني که دري از تو به روي تو گشايند هر در که بر اين خانه آيينه گشايي چون سايه مرا تنگ در آغوش گرفته است خوش باد مرا صحبت اين بار سرايي [گل][گل][گل][گل]

علی رضا رزمی

با تو بگويم وقت است که بنشيني و گيسو بگشايي تا با تو بگويم غم شب هاي جدايي بزم تو مرا مي طلبد ، آمدم اي جان من عودم و از سوختنم نيست رهايي تا در قفس بال و پر خويش اسيرست بيگانه پرواز بود مرغ هوايي با شوق سر انگشت تو لبريز نواهاست تا خود به کنارت چه کند چنگ نوايي عمري ست که ما منتظر باد صباييم تا بوکه چه پيغام دهد باد صبايي اي واي بر آن گوش که بس نغمه اين ناي بشنيد و نشد آگه از انديشه نايي افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع در آينه ات ديد وندانست کجايي آواز بلندي تو و کس نشنودت باز بيروني از اين پرده تنگ شنوايي در آينه بندان پريخانه چشمم بنشين که به مهماني ديدار خود آيي بيني که دري از تو به روي تو گشايند هر در که بر اين خانه آيينه گشايي چون سايه مرا تنگ در آغوش گرفته است خوش باد مرا صحبت اين بار سرايي [گل][گل][گل][گل]

دستفروش

از مطالبی که گذاشتی استفاده کردم،خیلی جالبند بدم نمیاد یه سری به فروشگاه من بزنی باعث خوشحالی منه البته اگر برات مفید باشه داخلش اجناس مختلفی از قبیل نرم افزار های آموزشی و برنامه و بازی و فیلم سریال گرفته تا لوازم آرایشی بهداشتی و... خلاصه داریم دسفروشی میکنیم یه سری بزن