ادیان و عرفان

1/9/87

درس هایی از اشو

زمانی که تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت می کند.هیچ چیز با تومخالف نخواهد بود. زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.

خودت را بپذیر؛ هر چه که هستی. حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر. تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.

زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.

عشق یک تجربه هست ولی زبان بسیار مکار است. پس مراقب زبانتباش.

سکوت را بر خودت تحمیل نکن. هیچ چیز را بر خودت تحمیل نکن. شادیکن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات کوچکی از سکوت و آرامشواردت می شود.

توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.

اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛عشق تو واقعی است.

وقتی با عشق به دیگری بنگری؛ او والا می گردد و منحصر به فرد.

هر گاه عاشق باشی احساس عجز کامل می کنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو میخواهی هر کاری را برای معشوقت انجام دهی اما می فهمی که کاری از دستت برنمی آید. اما عشق یعنی همین که تمام فکرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده اتبر نیاید.

تو نمیتوانی انسانی را تصاحب کنی. زیرا او یک شخص است. تصاحب فقطبا اشیاء ممکن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.

اگر نتوانی با معشوقت ساکت بمانی؛ بدان که هنوز عاشق نشده ای.

تنها راه کسب عشق؛ از طریق همین عشق میسر می شود. هر چه بیشترایثار کنی؛ بیشتر می گیری.

والاترین انسان کسی هست که با عزمی شکست ناپذیر؛ انتخاب کند.

هر موجودی؛ یک سرود الهی است. بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تکرار نشدنیو غیر قابل مقایسه.

اگر بتوانی تماماً و یک دل عشق بورزی؛ از عمق دلت؛ زندگی تو سرشاراز شادی و احساس می شود. نه تنها برای خودت بلکه برای دیگران هم. اصلاً تو برای دنیابرکت و نشاط خواهی شد.

اگر عشقی احساس نمیکنی؛ تظاهر نکن. سعی نکن نمایش بدهی که عاشقی. حتی اگر خشمگینی بگو که خشمگین هستی و باش. ولی حقیقی باش.

زندگی یک مسابقه و رقابت نیست .پس دلیلی هم برای مقایسه خودت بادیگران وجود ندارد.

هیچ کس نمیتواند تو را تغییر دهد. تنها خودت قادر به تغییر خودتهستی.

اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.

اصیل بودن یعنی واقعی بودن. خنده هایت، گریه هایت، نفرتت و عشقت وهمه زندگیت باید واقعی باشد تا اصیل باشی.

آنان که طمع کارند؛ برای پر کردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنهها را با خود حمل می کنند.

******************************
۹/۸/۱۳۸۷
نفرتم را بر یخ می نویسم

مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است). وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد. که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است. مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد.

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت؛ شاید همه آن چه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آن ها که در معنای نهفته آن هاست.

 کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم هایمان را برهم می‌گذاریم ٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.

اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم . با اشکهایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند. خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتتان هستم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست. اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می گذارد ٬ در سایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان ها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آن ها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر می فشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی این ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

*- شاعر معاصر اروگوئه ای از کارهایش به مجموعه اشعارش با نام شب زده میتوان اشاره کرد)

**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا

***************

آخرین کتاب مارکز ترجمه شد

خاطرات روسپییان سودازده من

کتاب را میتوانید از  اینجا  دانلود کنید.

******************************
خدایا با من حرف بزن

مردیبا خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"

یهسار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛

فریادبرآورد: خدایا با من حرف بزن..... آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایینکرد؛

مردبه اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....

ستاره ایدرخشید اما مرد ندید؛

مردفریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......

کودکی متولد شد و اما مرد بازتوجهی نکرد؛

مرددر نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

 

 

به قول حافظ

"بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"  

******************************
مقامِ نگرفتن

گویند روزی بازار آتش گرفته بود و بسیاری از مردم میان آتش می سوختند. دو کودک نیز در آتش گیر کرده بودند و شعله های آتش در اطراف آنان زبانه می کشید. پدر آن دو کودک سخت نگران و اندوهگین بود و فریاد می زد: "هر کس این دو کودک را نجات دهد هزار دینار طلا به او هدیه می دهم " و هیچ کس جرأت نداشت به آتش نزدیک شود.

ابوالحسین نوری* پیش آمد و گفت "بسم الله الرحمن الرحیم" و در میان بهت و تعجب حاضرین قدم در آتش نهاد و دو کودک را به سلامت از آتش بیرون کشید بدون آن که مویی از آنان سوخته باشد. پدر کودکان نزد وی آمد و به عنوان قدردانی هزار دینار طلا پیش او نهاد. نوری گفت: "بردار و شکر خدای تبارک را به جای آور که این مقام را به خاطر نگرفتن به ما داده اند و بدان که این طلا با آن خاکستر که در این جا جمع شده است در چشم ما یکی است!   

* ابوالحسین احمد بن محمد نوری از مردم دهکده ی "بغشور" است که بین راه مرو و هرات واقع است. وی از عرفای همزمان با جنید بغدادی بوده است. مرگ وی را 295 هجری قمری نوشته اند.

******************************
بودا از دیدگاه معتقدان مختلف
در آیین بودیسم، بودا (Buddha) میتواند به هر موجود زنده ای که به طور کامل بیدار و آگاه (هدایت) شده و نیروانا (Nirvana) را تجربه کرده باشد، اطلاق شود.
در کتاب مقدس پالی کانون (Pali Canon) و مکتب تراوادا (Theravada)، اصطلاح "بودا" معمولا برای کسی که به طور مستقل و بدون داشتن معلمی که دارما ()Dharma –قانون حکمفرما به طبیعت- را برایش توضیح داده باشد،دارای فکری روشن و هدایت شده باشد (یعنی چشمانش به سوی آگاهی یا دارما گشوده شده باشد) و آنچه میداند به دیگران بیاموزد، به کار میرود.

گاهی بودا در سطح وسیعتر برای اشاره به تمام کسانی که موفق به رسیدن به مرحله نیروانا شده اند استفاده میشود. در مقابل، افرادی که تحت تعالیم بودا به مرحله بیداری رسیده اند، آراهانت (Arahant) نامیده میشوند، عنوانی که به بوداها نیز اطلاق شده است. آراهانت ها و بوداها در رابطه با نیروانا از جهات بسیاری یکسانند اما در شیوه رسیدن به این کمال یا پارامیس (paramis) با هم تفاوت دارند.

 

مجسمه ای از بودا ساکیامونی (Sakyamun) در گومپا تاوانگ (Tawang Gompa) هند
در آیین ماهایانا (Mahayana)، تعریف بودا درباره هر موجودی که کاملا آگاه شده باشد صدق میکند و در اینجا، آراهانتهای آیین تراوادا نیز به نوعی بودا محسوب میشوند. بودیستها اعتقاد ندارند که سیدارتا گواتاما (Siddhartha Gautama) تنها بودای موجود است. کتاب پالی کانون به بوداهای بسیاری قبل از او اشاره داشته است در حالی که آیین ماهایانا نیز به جای بوداهایی در تاریخ، از بوداهایی به شکل صور فلکی یاد کرده است. یک اعتقاد رایج در میان تمام پیروان بودیسم، این است که بودای بعدی کسی است که مایتره آ (Maitreya) یا مه ته یا (Metteyya) نام دارد.

انواع بودا
در پالی کانون به دو نوع بودا اشاره شده است: سامیاکسام بودا (samyaksambuddha) و پراتیکا بودا (pratyekabuddha). یک نوع سوم بودا هم در تفاسیر این کتاب آمد است که ساواکا بودا (savakabuddha) نام دارد.

1. سامیاکسام بودا کسانی هستند که به مقام بودا رسیده اند و سپس تصمیم گرفته اند حقیقتی که کشف کرده اند را به دیگران بیاموزند. آنها با آموختن دارما، در زمان یا موقعیتی که این تعالیم فراموش شده اند، دیگران را به سوی بیداری هدایت میکند. سیدارتا گواتانا نیز یکی از این سامایاکا بودا ها به شمار می آید.

2. پراتیکا بودا که گاهی بودای خاموش نیز خوانده میشود، از این جهت به سامیاکسام بوداها شباهت دارد که آنها هم به مرحله نیروانا میرسند و بسیاری از قدرتهای سامیاکسام بوداها را نیز به دست می آورند اما قادر به تدریس آنچه کشف کرده اند نیستند. آنها از نظر رشد روحی، نسبت به گروه قبل در رده دوم قرار دارند و میتوانند به دیگران فرمانهایی بدهند اما قدرت آنها تنها در حد هدایت به سمت اعمال خوب و مناسب است. پراتیکا بوداها در بعضی از متون به عنوان افرادی که از طریق کوششهای ودشان موفق به درک دارما شده اند توصیف میشوند که فاقد علم لایتناهی و چیرگی بر ثمره یافته های خود هستند.

3. ساواکا بوداها پس از شنیدن تعلیمات سامیاکسام بودا (مستقیم یا غیر مستقیم) به مرحله نیروانا میرسند. مرید یا شاگرد سامیاکسام بودا، سایاکسا –به معنای شنونده یا پیرو- نامیده میشوند و پس از رسیدن به مرحله آگاهی، به آنها آراهانت میگویند.

ویژگیهای بودا
عده ای از پیروان بودیسم، بودا را با نه صفت ممیزه درنظر می آورند:

1. شخصی شایسته
2. دارای آگاهی کامل و خودیافته
3. در دانش و رهبری به حد کمال
4. موفق
5. دانای بی رقیب جهان
6. رهبر بی رقیب گمراهان
7. معلم خدایان و انسانها
8. هدایت شده
9. خوشبخت

در پالی کانون بارها به این ویژگیها اشاره شده است و هر روز در صومعه های بودایی به شکل یک سرود خوانده میشود.

ادراک روحانی
تمام آیینهای بودایی اعتقاد دارند که بودا، ذهن خود را به طور کامل از هوسها، امیال، نفرت و جهل پاک کرده است و دیگر در بند زنجیره تناسخ قرار ندارد. یک بودا کاملا آگاه و بیدار است و حقیقت غایی و نهایی را درک کرده است و بنابراین، رنج و عذابی که در دوران زندگی گریبانگیر افراد ناآگاه است را برای خویش به پایان رسانده است.

سرشت بودا
مکاتب مختلف بودیست، تعاریف مختلفی از سرشت بودا دارند.

پالی کانون: بودا انسانی والاست
/ 0 نظر / 11 بازدید