دل نوشته ها...

شب تیره
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 

شبی تاریک

در دشت تنها سفیر گلوله

در جاده تنها نفیر باد

در دور دست نور ستارگان به خاموشی می گراید

 

 

****

 

شبی تاریک

می دانم بیداری

و در بستر جوانیت پنهانی اشک هایت را پاک می کنی

چقدر عمق چشمان شیرینت را دوست دارم

چقدر دوست دارم  می خواهم چشمانت را

 

شب تیره ما را از هم جدا می کند

و میان ما دشتی تاریک و هولناک دامن گسترده

 

****

 

 

تو را باور می کنم

و این باور در بارانی از گلوله ها جانم را نجات بخشیده

 

در این نبرد مرگ بار خوشحال و آرامم

چون می دانم هرچه که پیش آید

تو با عشق استقبالم خواهی کرد

 

****

 

 

از مرگ نمی هراسم

بارها، بس بارها با او روبرو شده ام

و اکنون گویی در برابرم می رقصد و می رقصد

 

****

 

تو به انتظارم هستی همسرم و در بستر جوانیت بیدار

برای همین می دانم

که هیچ اتفاقی

هیچ اتفاقی

برایم نخواهد افتاد

****

 

ترجمه ی یک شعرروسی که توسط سربازی در حین جنگ جهانی دوم نوشته شده است.