دل نوشته ها...

خدا راست میگه یا مامان!
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

 خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
مامان میگه،«کلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
ولی خدا به ما هوس بستنی شکلاتی داده

خدا به ما انگشت دادهمامان میگه،«دستمال بردار»
خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نکن»
مامان میگه،«ساکت باش،خوابه بابات»
اما خدا به ما در سطل آشغال داده که میشه باهاش شترق صدا داد

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستکش هات رو دست کنی»
خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
مامان میخواد که ما مراقب باشیم و زیاد نزدیک نشیم
به اون گربه های قشنگ کوچه مون که خدا بهمون داده نوازششون کنیم

خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
ولی آخه خدا به ما جعبه های پر از زغال. تن های سیاه شده قشنگ
داده،چه جور!
من خیلی باهوش نیستم، ولی یه چیز رو مطمئنم
یا مامان داره اشتباه می کنه، یا اگه نه، خدا!