دل نوشته ها...

عید غدیر، مهدی اخوان ثالث و علی موسوی گرمارودی
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

صبح امروز به فکرم رسید که به مناسبت عید خجسته ی غدیر مطلبی منتشر کنم. همچنان که در حال تفکر بودم ناگهانی بیتی از اخوان ثالث به ذهنم رسید که مربوط به واقعه ای در سال 1359 است که خطاب به علی موسوی گرمارودی که از خاندان بزرگوار سادات نیز هست نوشته بود:

من شکوه به جد تو علی می برم امشب 

او مرد کریم و سره ای بود جهان را

ماجرا را در سطور بعدی توضیح خواهم داد. اما آن چه در این بین برایم جالب بود نگاه خاص اخوان بود. اخوانی که آیین ها و مذاهب گوناگونی را تجربه کرده و حتی آیینی جدید به نام مزدشت که ظاهرا ترکیبی از دین زردشت و آیین مزدک بود را برای خود انتخاب کرد. اما اصل ماجرا:

سال 1359 هنگامی که گرمارودی سرپرست موسسه فرانکلین سابق بود، از مهدی اخوان ثالث دعوت کرد تا با سمت سرویراستار در آن جا کار کند. برخی از همگنان، بدون اطلاع گرمارودی، تعریض ها و کنایت هایی ناروا و نادرست بر اخوان گفتند از جمله این که «نامرتب سرکار می آید؛ مزد مجانی می گیرد و مگر این جا نوانخانه است ...» و از این گونه «شنعت و شر» که به حق موجب رنجش اخوان و خجلت گرمارودی شد و با دریغ نخست پنداشت که با تحریک و تبانی گرمارودی بوده است. پس قطعه ای در تعریض و شکوه سرود، لیک سپس بر وی آشکار شد که اشتباه کرده و درپایان همان قطعه جبران کرد. گرمارودی نیز که از آن قطعه بویژه اوایل آن دلسوخته بود در پاسخ قطعه ای سرود که اینک هر دو در زیر می آید:


شکوی الغریب فی الوطن

 

هان ای علی موسوی گرمارودی

آلوده به منت مکن این لقمه ی نان را

ای مرد نه شرقی و نه غربی، ز حقایق

بشنو ز من این نکته و تصدیق کن آن را

حالت به از این است چه در شرق و چه در غرب

اهل ادب و فضل و خداوند بیان را

طاغوت روا داشت به من لقمه ی نانی

هرچند به خون دلم آغشتی خوان را

اسلام اگر هم نه روا دارد، ای وای

پس من چه کنم عائله ی خرد و کلان را

در جمع، بری آبِ مرا بهر دوتا نان

کو کار نیاورده بَرَد مزد مَجان را

من کار که خود کرده ام و می کنم از پیش

آثار گواهست و شناسی تو خود آن را

سی سال نبرد من و طاغوت عیان است

حاجت به بیان نیست مثل گفت- عیان را

زندان و گرفتاری و بدبختی و تبعید

خود بود نبرد من و آن اهرمنان را

پیری و نداری است کنون حاصل عمرم

تا عبرت من پند شود نسل جوان را

گر زان که تو جای من و من جای تو بودم

کردار، نه این بود منِ کار نَدان را

لجاره اگر عیب تو می کرد به تفضیح

صد مشت حوالت ز منش بود، دهان را

من، این همه از چشم تو بینم نه دگر کس

باور نکنم جرأت بهمان و فلان را

گر میل و شارت نبُود از تو به تشجیع

کی ناسره مردم سپرد راه عوان را

این سگ به من انداختن و بسته چنین سنگ

شعبان نجابت، نپسندد رمضان را

گفتی که نوانخانه و اطعام نداری

ای دست مریزاد بگو خیل نوان را

من شکوه به جد تو علی می برم امشب

او مرد کریم و سره ای بود جهان را

نی نی که شکایت ز تو هم نزد تو آرم

اهلیت و انصاف تو قاضی است، میان را

ترکانه متاز ای سره مردی که سواری

اکنون که به دست تو سپردند عنان را

گیریم که لجاره ندانند، تو دانی

قدر من و فضل و ادب و شعر روان را

گر در همه بنگاه تو یک ثانی دارد

از جمع بران، ثالث مهدی اخوان را

 

 

ور زان که ندارد بدل و نیک شناسی

این شنعت و شر از چه پندی و هَوان را

 

آن حال نماند، ای بَبَم این نیز نماند

احوال بگردد به زمین دور زمان را

*********************

این جا به دلم کرد خطور این که روا نیست

شکوای من، آن یار گرانمایه روان را

گر گفته ی من بر تو گران آید و شاید

زان روح سبک بِستُرم این گُرم گران را

این نفثه ی مصدور من از ظلم بدان بود

نیکی تو، نبایست مخاطب شوی آن را

ای مرد یقین، گر که گمانم به تو بد بود

خواهم ز یقین پوزشِ ناخوب گمان را

شکوی من از ناسره ابنای زمان است

باری، چه گناهی سره اَنهاء مکان ر ا؟

گر من گله دارم ز دماوند و ز الوند

نَبوَد به مَثَل جور، سهند و سبلان را

گر زان که ری و جِی به من از جهل ستم کرد

جرم از چه نویسند عراق و همدان را؟

گر زان که بدی ها ز ارسبار و ارس بود

کفران نسزد نیکی کارون و کران را

بیداد معاویه کند، بد عمرو بِنِ العاص

آن گاه شکایت ز علی، شکوه کنان را

من نک دهم انصاف، تو تقصیر نکردی

از مهر و مروت، حد مقدور و توان را

بی منت و بی مزد ز کارم گرهی کور

بگشودی و با شکر گواهم دل و جان را

بگذر که جهان جای گذشتست و گذرگاه

و «آسان گذران کار جهان گذران را»

باری تو بمانب و نکو نام تو ماناد

چندان که جهان حفظ کند، نام و نشان را

 

 گرمارودی نام قطعه ی خود را تِلکَ شَقشَقةٌ هَدَرَت گذارده است، یعنی این آهی بود که بر آمد. وامی است از حضرت علی (ع) که آن حضرت این جمله را در پایان خطبه ی معروف شقشقیه فرمودند. (نهج البلاغه، خطبه ی سوم)

 

تِلکَ شَقشَقةٌ هَدَرَت...

ای سوخته حال ای دلک غمزده ی من

بشناس کمی بیشتر احوال جهان را

ز اول نه مگر گفتمت این نکته ی شیرین

تلخ است، مخور باده ی ابناء زمان را

تا مصر بلا چون روی ای یوسف تنها

همراه مبر، هیچ یک از این اخوان را

نیکی مکن و نان به دل دجله میانداز

کت کس به بیابان نزند سنگ و سنان را

نیکی همه بر جایِ هنرمندان کردی

یک چند مکن خوبی، جز بی هنران را

آن بی هنرک را هنر این بس که همه عمر

هرگز بنیارزد نه خرد و نه کلان را

از چوبه ی گز، رایحه ی عود نخیزد

لیکن بنگر تا چه از او خاست، کمان را

زیباست بهاران، به نظر ناربٌن اما

آزادگی سرو، خجل کرد خزان را

***********************

ای کاش نبودی دل من شیفته ی شعر

مردم همه از شیفتگی یافت زیان را

دیدی دِلَکا، بیهده از پای فتادی

چون تاختی از شوق در این را حصان را

ای قاصدک غصه، کنون باز فراخیز

وز من برسان ثالث مهدی اخوان را

کای بر مَنَت از خوان ادب منت بسیار

اما زه چه با خون دل آغشتی خوان را

آیا نه مَنَت خواستم آیی به کنارم

تا بر سر مردم نهم آن سرو روان را

تریاق تو آیا نه همین دست تو آورد

کز پا فکند بر تو مر زهر گران را

این بود مرا دست مریزاد که گفتی

«آلوده به منت مکن این لقمه ی نان را»

مردم همگی عایله ی خوان خدایند

کس از چه برد منت بهمان و فلان را

من خویش، تو را هیچ به جز نیکی، گفتم

بر من چه نهی نام، چنین را و چنان را

تا می شنوی زمزمه ی موسی عمران

چون می طلبی دمدمه ی سامریان را؟

چون دعوی دجال پذیرد به زمانه

آن کو شنود دعوت مهدی زمان را

«لجاره اگر عیب تو می کرد به تفضیح

بالله ز منش بود دو صد مشت دهان را»

تو شکوه به جدم علی آوردی و بردی

من شکوه ی تو با که برم تا برم آن را

اسلام مرا گفت که پاس تو بدارم

کز پیش تو آموخته ام شعر روان را

مزدشت تو آیا به تو فرمود که گویی

آن گفته که افسرده کند جان و جنان را

آن شاعر یمگان نه مگر گفت و بجا گفت

«...گز گفته ی ناخوب نگهدار زبان را»

***********************

صد شکر که آن حل بسی دیر نپایید

و احوال گردید و بدیدی تو نهان را

صد شکر که آن خوب ترین یار دگر بار

آمد به سر مهر و صفا داد میان را

دیدی چو منت بوده از پیش هواخواه

یک سوی نهادی همه ناخوب گمان را

***********************

امید که «امید» به من سخره نگیرد

این پاسخ نادَرخورِ ناسَخته بیان را

بِه کز مَثَلی مردمی آرم سخنی نغز

تا شرح کنم نبت خویش و اخوان را:

یارم همه دانی و منم هیچ مدانی

باری چه کند هیچ مدانی همه دان را

 

پاییز 59