دل نوشته ها...

شما چه می کردید؟
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

آقاى جک، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تیغه کرده بود و کراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشیده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدیر شرکت جواب بدهد.

آقاى مدیر شرکت، بجاى این که از آقای جک سین جیم بکند، یک ورقه کاغذ روبروی آقای جک گذاشت و از وی خواست تنها به یک پرش پاسخ دهد: 

 «شما در یک شب بسیار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى  می کنید ناگهان متوجه می شوید که سه نفر در ایستگاه، به انتظار رسیدن اتوبوس، این پا و آن پا می کنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند. یکى از آنها پیر زن بیمارى است که اگر هر چه زود تر کمکى به او نشود ممکن است همانجا در ایستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومین نفر، صمیمى ترین و قدیمى ترین دوست شماست که حتى یک بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسیار زیبایى است که زن رویایى شماست و شما همواره آرزو داشته اید او را در کنار خود داشته باشید . اگر اتومبیل شما فقط یک جاى خالى داشته باشد، شما از میان این سه نفر کدامیک را سوار ماشین تان مى کنید؟ پیرزن بیمار، دوست قدیمى، یا آن دختر زیبا را؟

جوابى که آقاى جک به مدیر شرکت داد، سبب شد تا از میان دویست نفر متقاضى، او به استخدام شرکت در آید.
 راستى، می دانید آقاى جک چه جوابى داد؟ اگر شما جاى او بودید چه کار می کردید؟


و اما پاسخ آقاى جک   :

 

من سویچ ماشینم را می دهم به آن دوست قدیمى ام تا پیر زن بیمار را به بیمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زیبا در ایستگاه اتوبوس می مانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار کند.