دل نوشته ها...

تشیع علوی، تشیع صفوی
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
 

 

اسلام دینی بود که با "نه" ی محمد –وارث ابراهیم و مظهر دین توحید خدا و وحدت خلق – در تاریخ انسان پدید آمد، "نه"ای که شعار توحید با آن آغاز می شود، شعاری که اسلام در برابر شرک – مذهب اشرافیت و مصلحت – با آن آغاز شد.

            و تشیع، اسلامی بود که با "نه"ی علی بزرگ – وارث محمد و مظهر اسلام و عدالت و حقیقت – در تاریخ اسلام چهره ی خود را مشخص کرد و نیز جهت خود را. "نه"ای که وی، در شورای انتخاب خلیفه، در پاسخ عبدالرحمن – مظهر اسلام و اشرافیت و مصلحت!- گفت.

            این "نه"، به عنوان جبهه گیری نهضت شیعی در تاریخ اسلام، تا پیش از صفویه، شاخص نقش اجتماعی، طبقاتی و سیاسی گروهی بود که به محبت خاندان پیغمبر و پیروی علی شناخته می شدند. حزبی که بنایش بر "قرآن و سنت" بود، اما قرآن و سنتی که نه از خاندان اموی و عباسی و غزنوی و سلجوقی و چنگیزی و تیموری و هولاکوئی، بلکه از خاندان محمدی اعلام می شود.

            و تاریخ اسلام مسیر شگفتی را دنبال کرد. مسیری که در آن همه ی قلندران و قداره بندان و خاندان ها و خان های عرب و عجم و ترک و تاتار و مغول حق رهبری امت اسلام و خلافت پیامبر اسلام را داشتند، جز خاندان پیامبر و ائمه ی راستین اسلام!


            و تشیع – که با "نه" آغاز شد، "نه" در قبال مسیری که تاریخ انتخاب می کرد – عصیانی علیه تاریخ بود، تاریخی که به نام قرآن، مسیر جاهلیت کسری و قیصر را دنبال می کرد و به نام سنت، پیش از همه، پروردگان خانه ی قرآن، و سنت را را قربانی می ساخت!

            شیعه تاریخ را نپذیرفت، رهبری و حاکمیت آن هایی که بر تاریخ تسلط یافتند و در جامه ی جانشینی رسول و حمایت اسلام علیه کفر اکثریت خلق را فریفتند، نفی کرد و پشت به مسجد های مجلل و کاخ های پرشکوه امام و خلیفه ی اسلام، رو به خانه ی گلین و متروک فاطمه نهاد.

            شیعه – که نماینده ی ستمدیده و عدالتخواه در نظام خلافت بود – در این "خانه" هر چه را و هر که را می خواست، می یافت.

            برای او، فاطمه، وارث پیامبر، مظهر "حق مظلوم" و در عین حال نخستین "اعتراض" و تجسم نیرومند و صریح "دادخواهی" که شعار ملت های محکوم و طبقات مظلوم در نظام حاکم بود.

            و علی، مظهر "حق مظلوم"! تجسم پرشکوه حقیقتی که در رژیم های ضد انسانی قربانی شد و در مذهب رسمی حاکمان کتمان.

            و حسن، آخرین مقاومت پایگاه "اسلام امامت"، در برابر اولین پایگاه "اسلام حکومت".

            و حسین، شاهد همه ی شهیدان ظلم در تاریخ، وارث همه ی پیشوایان آزادی و برابری و حق طلبی از آدم تا خودش، تا همیشه، رسول شهادت، مظهر خون انقلاب.

            و بالاخره زینب، شاهد همه ی اسیران بی دفاع در نظام جلادان، پیامبر پس از شهادت، مظهر پیام انقلاب.

            و در مکتب علی، شیعه به عنوان تجسم دردها و آرزوهای توده های مظلوم و آگاه و عاصی بر جبر حاکم، اساسی ترین شعارهای خود را می یافت:

برای رهایی از "ولایت جور":

"ولایت علی"!

برای زدن داغ باطله و مهر کفر و غضب بر جبین خلافت:

"امامت"!

و برای واژگون کردن نظام تضاد و تبعیض مالکیت:

"عدالت"!

و برای اعتراض به وضع موجود – که حکومت و روحانیت و اشرافیت حاکم، با فتح ها و غنیمت ها و مسجد سازی ها و جماعت ها و مدرسه ها و نذرها و وقف ها و خیرات و مبرات و تعظیم شعائر و انجام مراسم، می کوشیدند تا همه چیز را طبق مشیت بالغه ی خدا و شرع و رضای خدا و خلق نشان دهند:

"اصل انتظار"!

و برای ایجاد مرکزیت در نهضت:

"مرجعیت"!

و برای تشکیل نیروها و نظم و دیسیپلین و تعیین جهت:

"تقلید"!

و برای داشتن یک رهبری مسئول:

"نیابت امام"!

و برای تأمین بودجه  ی مبارزه ی فکری و اجتماعی و اداره ی تشکیلات و تأسیسات علمی، آموزشی و جمعی (در نظامی که همه ی بودجه های مذهبی را حکومت زور به نام شرع می گیرد):

 "سهم"!

و برای طرح مداوم جنگ تاریخی شیعه، انحراف تاریخ، غصب ها و خیانت ها و ظلم ها و سرچشمه ی فریب و دروغ و انحطاط و بویژه، برای زنده نگهداشتن خاطری شهیدان:

"سوگواری"!

و برای رسوا کردن نظام حاکم که خود را وارث سنت رسول می نامد و اثبات این که وارث جلادان و قاتلان ذریه ی رسول است، و برای نشان دادن راهکار، پاسخ گفتن به این پرسش همیشگی که "چه باید کرد؟" و تعیین شکل مبارزه با حکومت جور و سرپیچی از بیعت ظلم و طرح تسلسل پیوسته ی تاریخ و اعلام جنگ انقطاع ناپذیر میان "وارثان آدم" و "وارثان ابلیس" و تعلیم این واقیت جاری که اسلام حاضر، اسلام قاتل است، در جامه ی "سنت" و اسلام راستین، اسلام غایب است در ردای سزخ شهادت...:

"عاشورا"!

            و بالاخره برای ایجاد پوششی هوشیارانه بر روی تشکیلات، فعالیت های، رابطه ها، نیروها، شخصیت ها، نقشه ها، و حفظ نیروها، افراد و گروه ها از آسیب پذیری در برابر حکومت زور و قساوت و دستگاه روحانیت وابسته اشکه با تکفیرها، نهضت شیعه را لجن مال کنند و مردم ناآگاه را علیه آن تحریک و یا با تعقیب ها، پایمال نمایند و با قتل عام ها و زندان ها و تبعید ها، تضعیف، و بالاخره ایجاد امکان مبارزه و ادامه ی آن و رعایت دقیق اصل راز داری و حفظ شرایط ویژه ی مبارزه ی مخفی:

"تقیه"!    

            می بینیم که شیعه ی علوی، در طول هشت قرن (تاقبل از صفویه)، نه تنها یک نهضت انقلابی در تاریخ است و در برابر همه ی رژیم های استبدادی و طبقاتی و خلافت اموی و عباسی و سلطنت غزنوی و سلجوقی و مغولی و تیموری و ایلخانی (که مذهب تسنن دولتی را مذهب رسمی خود ساخته بودند) جهادی مستمر در فکر و عمل بوده است، بلکه همچون یک حزب انقلابی مجهز، آگاه و دارای ایدئولوژی بسیار عمیق و روشن، شعارهای قاطع و صریح و تشکیلات و انضباط دقیق و منظم، رهبری اکثر حرکت های آزادیخواه و عدالت طلب توده های محروم و ستمدیده را به دست داشته و کانون خواست ها و دردها و سرکشی های روشنفکران حق طلب و مردم عدالت طلب به شمار می آمده است و بدین گونه در طول تاریخ، هر چه زور، فشار، حق کشی، غصب حق مردم، بهره کشی از دهقانان، نظام اشرافیت، تضاد طبقاتی، اختناق فکری و تعصب فرقه ای، وابستگی علمای دینی به حکام دنیایی و فقر و ذلت توده ها و قدرت و ثروت حکام، خشن تر و وقیح تر می شده است، جبهه گیری شیعه قوی تر و شعارهای اساسی نهضت اثربخش تر و مبارزه ی شیعیان حادتر و سنگین تر می شده است و از صورت یک مکتب فکری و علمی و مذهبی ویژه ی روشنفکران و خواص، به عنوان فهم درست اسلام و فرهنگ اهل بیت، در برابر فلسفه ی یونانی و تصوف شرقی، به شکل یک نهضت سیاسی و اجتماعی عمیق و انقلابی در میان توده ها و به ویژه روستاییان توسعه می یافته است و قدرت های زور و روحانیت تزویر را که به نام مذهب سنت، بر مردم حکومت می کرده اند بیشتر به هراس می افکنده است و این است که حتی خلفا و سلاطین روشنفکر و آزاد اندیشی که یهود و مسیحیت و مجوس در دربارشان آزادی و حرمت و نفوذ داشتند و حتی دهریون را آزادی بیان می دادند، از شیعه چنان به غیظ و خشم یاد می کنند که تنها قتل عام ساده ی آنان قلبشان را آرام نمی ساخت و زنده پوست کندن، میل به چشم کشیدن، زبان از قفا بیرون آوردن و شمع آجین کردن، سیاست های رایجشان بود مورخان و فقیهان و حتی فیلسوفان و عارفان دستگاه نیز هرگونه اتهامی و جعلی و سابقه ای را برای بدنام کردن شیعه عبادت می شمردند!

            و این است که سلطان محمود غزنوی اعلام می کند که "من انگشت در جهان کرده ام و شیعی می جویم" و فقیه تسنن دولتی فتوا می دهد که ازدواج مسلمانان با اهل کتاب از یهود و نصاری و مجوس جایز است و باز شیعی جایز نیست!

            پس از تسلط ترکان، از نظر فکری و مذهبی، تعصب و تنگ نظری تشدید یافت و از نظر اجتماعی، با ایجاد نظام اقطاعی و تیول داری،استثمار مردم و بخصوص دهقانان به صورت وحشتناک و طاقت فرسایی درآمد و موجب شد که رژیم حاکم بر مردم، در سیاست، فقط با شلاق و شکنجه و برپا کردن کله منار و چشم منار حکومت کند و و در روحانیت، مذهب سنت – که آغاز "اسلام حکومت" بود – به صورت منحط ترین عقاید و احکام تعصب آمیز و خشن درآید و وسیله ای شود برای توجیه وضع ضد انسانی حاکم و تطبیق با رژیم ددمنشانه ی ترکان غزنوی و سلجوی و مفولی و ماده مخدره ای برای مردم و آلت قتاله ای برای هر فکری یا حرکتی که مصالح زورمندان و منافع مالکان و صاحیبان اقطاع را تهدید می کند و این بود که در این دوران، شیعه  - در شکل ها و گرایش های مختلف، معتل یا افراطی – مظهر قیام و شورش و مبارزه ی توده های غارت شده و ستم دیده بود و بخصوص در میان روستاییان نفوذ و گسترش شگفتی یافت و به صورت نهضت های گوناگونی از متن توده و در بابر قدرت به پا خاست، همچون تروریسم حسن صباح، اشتراکیت قرامطه، مبارزه ی فرهنگی و اعتقادی افراطی غلاة و عصیان آزاد اندیشانه ی برخی از فرقه های صوفیانه ی انقلابی و شیعی مسلک علیه تعصب خشن و روح خشک اختناق آور و متحجر دستگاه فقها و متشرعین وابسته به دستگاه حاکم و بالاخره مکتب علمی و معتدل و غنی امامیه به عنوان بزرگترین جریان فکری و فرهنگی مقاوم در برابر مذهب و فرهنگ حکومت، و دعوت آگاه کننده و آموزش دهنده ی این مکتب، بر اساس دو اصل امامت و عدالت و شعار انقلابی عاشورا و بسیج معترضانه ی توده ها علیه وضع موجود، با دعوت به انتظار حضرت مهدی قائم و طرح مسأله ی انتقادی "علائم حضور" و "آخر الزمان" و زنده داشتن امید به "فرج بعد از شدت" و فکر انتقام و انقلاب و زوال قطعی جور و محکومیت جبری قدرت های حاکم و گسترش عدالت با شمشیر و آمادگی همه ی ستمدیدگان و عدالت خواهان منتظر برای شرکت در انقلاب ... به طوری که، در برخی شهرها چون کاشان و سبزوار که شیعیان قوی بودند، جمعه ها، اسب سفیدی را زین می کردند و تمامی مردم شهر، شیعیان معترض و ناراضی و منتظر، علی رغم حکومت مذهب حاکم، در پی اسب از شهر بیرون می رفتند و با انتظار فرج و آزادی از ظلم و آغاز انقلاب، یعنی طرح مسائلی که دستگاه حاکم از آن وحشت دارد.

            در نیمه ی اول قرن هشتم، که حکومت مغول پس از قتل عام های وسیع چنگیز و هلاکو، مردم ایران را به یأس و ذلت  و ضعف تسلیم کرده بود و یاسای چنگیز قانون بود و شمشیر دژخیمی مجری قانون، و خان های مغولی و صحراگردان و افسران و روسای طوایف مغولی، هر یک منطقه ای را به صورت اقطاع یا تیول در چنگ خود گرفته بودند و با قساوت هولناکی، دهقانان را برده وار به بند کشیده بودند و در شهرها نیز علمای مذهب یا در خدمت حکام مغول درآمده بودند و خلق را به نام "مذهب حقه ی سنت و جماعت" به تسلیم و رضای در برابر حکام مسلمان شده ای می خواندند که همچنان چنگیزی مانده بودند و تنها برای ارضای احساسات دینی مسلمین! در ازای نابود کردن تمدن و ایمان و اخلاق و جامعه و هستی مسلمین، ختنه می کردند! گروهی نیز که تقوا آنان را از همدستی با حکام و ستمکاران مانع شده بود، به انزوای زهد و خانقاه های تصوف خزیده بودند و غیر مستقیم راه صاف کن تجاوز و زمینه ساز جنایت بودند و مردم را در زیر تازیانه ی جلادان و چپاولگران مغولی و فریب کاران روحانی تنها گذاشته بودند، در این هنگام است که واعظی، سلمان وار، در جستجوی حقیقت بر می خیزد و از همه ی مدعیان زمان سراغ می گیرد. نخست، نزد بالوی زاهد می رود تا راه نجات را در مکتب پارسایی و آزادی او بیابد، زهد را سکوت در برابر ظلم می بیند و چه بی شرمی و بی رحمی و خودخواهی زشتی که انسانی، در جهنم پیرامونش زجه ی اسیران و نعره ی جلادان و فقر گرسنگان و تازیانه ی ستم را بر گرده ی بیچاره گان ببیند و بشنود و به جای آن که به نجات آنان برخیزد، خود، به تنهایی در طلب نجات خود باشد و کسب بهشت!

            از او به نفرت می گریزد و نزد "رکن الدین عمادالدله" به سمنان می رود که آوازه ی معرفت و چیشوایی طریقت او در تصوف همه جا پیچیده بود. تصوف را نیز چون ظلم، مذهب فرار از واقعیت ها و مسئولیت ها و پشت کردن به سرنوشت خلق و نادیده گرفتن ستم ها و قساوت ها می یابد. او را می بیند که دلی نازک و احساسی لطیف و روحی متعال دارد، اما چگونه است که سیل خونی که مغول بر این ملک جاری کرده و زوالی که اسلام و مردم را تهدید می کند، آرامش روح و صفای دل او را اندکی مکدر نمی سازد!

            از او به نفرت می گریزد و به خدمت "شیخ الاسلام امام غیاث الدین هبه الله حموی" به بحرآباد می رود تا نزد او احکام شرع مبین و فقه مذاهب حقه ی اهل سنت را فرا گیرد و به چشمه ی اصلی حقیقت راه یابد.

            فقه را می بیند که هزار مسأله در آداب بیت الخلاء طرح و کشف می کند اما سرنوشت شوم ملتی برایش مسأله ای نیست!

            شیخ خلیفه، بیزار از این ها که کباده ی مذهب و روحانیت می کشند، و مطمئن به این که "این ها همه بافنده ی جامه ی تقوا بر اندام زورند"، و با جانی لبریز از نفرت به حکومت جباران مغول، و دردمند از سرنوشت شوم توده های مسلمان، به عنوان یک مسلمان مسئول مردم و آگاه از زمان، و معترض نسبت به وضع، و بی ایمان به همه ی دکان های ایمان، "اسلام علی" را انتخاب می کند و مذهب اعتراض و شهادت را.

            در جامه ی یک درویش ساده، تنها و غریب به سبزوار می آید. در مسجد جامع شهر خانه می کند و آن جا به وعظ می پردازد. واعظی که در برابر آن چه مردم را به جل و جور تمکین کرده است، سر شورش دارد و شورشی که پشتش یک ایمان، یک مکتب و یک تاریخ سرخ نهفته است: "تشیع"!

            توده های محروم اندک اندک آگاه می شوند، راه میابند، و در نتیجه یک قدرت تهدید کننده را به وجود می آورند.

            ملاهای رسمی به کار همیشگی خود آغاز می کنند، شایعه سازی و سپس فتوا و در آخر "ذبح شرعی"

            "این شیخ در مسجد حرف دنیا می زند"

            "این شیخ در مسجد حدث می زند و به خانه ی خدا اهانت می شود"

            "این شیخ دین مردم را آشفته می سازد..." ملاها کوشیدند مردم را به او بدبین کنند و زمینه را برای نابودی اش فراهم سازند و دست حاکم مغول را بر جان او بازکنند.

            به حاکم مغول نوشتند که او از مذهب حقه ی اهل سنت و جماعت، منحرف است و هرچه می کوشند متنبه نمی شود و در مسجد تبلیغ دنیا می کند و افکار رافضیان را نشر می دهد، او مهدور الدم است، بر سلطان سعید است که این مصیبت را از دین بردارد.

            دامنه ی شایعه سازی و تحریک مردم بالا می گیرد ولی دعوت شیخ که به آگاهی و ایمان و نجات بود، هر روز دل های محروم و دردمند روستاییان را بیشتر به خود جذب می کند تا ناچار، سحرگان که مردم مشتاق وی، همچون همیشه به سراغ وی می روند، او را در مسجد کشته می بینند.

            پس از او، بیدرنگ شاگرد وی "شیخ حسن جوری" کارش را ادامه می دهد. وی اعلام بسیج می کند، سازمان می دهد و مبارزه را مخفی می سازد و خود در شهرها می گردد و همه جا بذر آگاهی و انقلاب را بر مبنای تشیع می پاچد.

            زمینه ی فکری اکنون آماده است و انقلاب در دل ها به بند کشیده شد و در زیر پوشش تقیه، انتظار می کشد.

یک جرقه کافی است. خواهرزاده ی حاکم، همچون همیشه، وارد ده "باشتین" می شود، دهی در جنوب غربی سبزوار به فاصله ی شش فرسنگ. با دسته ای وارد خانه ی عبدالرزاق می شود. از روستاییان پاک و غیوری که هنوز ذلت حکومت بیگانه و انحطاط تبلیغات مذهبی حاکم در آنان اثری تباه کننده ننهاده است، و از آنان طعام می خواهند. طعام می آورند. شراب می طلبند! بر روستایی مسلمان و شیعی مذهب که موج سخن شیخ خلیفه به جانشان رسیده، شراب آوردن، آن هم برای چنین پلیدانی به زور، سخت گران می آید.

اما ... می آورند! مهمانان مست می شوند! شاهد می خواهند!

انفجار آغاز می شود، بسیار سریع و ساده! میزبان به سوی مردم می رود، روستاییان شیعی را صدا می زند، فریاد می کند که حاکم مغول زنانتان را می طلبد، چه پاسخ می دهید؟

می گویند: "ما سر بردار می نهیم و این ننگ را نمی پذیریم، و شاهد ما برای دشمن ما، شمشیر است."

سر نوشت پیداست. مردم تصمیم گرفتند. آن ها را یکجا می کشند و چون می دانند که دیگر راه بازگشت نیست و مرگ را انتخاب کرده اند، تردید ندارند. انتخاب مرگ به آنان قدرتی می بخشد که یک ده را در برابر یک رژیم خون آشام، به قیام وا می دارد و پیروز می کند!

روستاییان به شهر می ریزند، جنگ با سپاه مغول و فتواهای ملاهای مذهب حاکم و پیروزی دهقانان انقلابی.

شعار: "نجات و عدالت"!

نابودی قدرت مغولان حاکم، نفوذ روحانیان مذهب حاکم و مالکیت های بزرگ طبقه ی حاکم.

قربانیان جهل ملاها و اسیران جور مغول ها به شورشیان می پیوندند، سبزوار مرکز قدرت می شود و همچون آتشی که در هیزم خشک افتد، انقلاب شیعیان سربداریه که شمشیر مردان روستایی و قهرمانان توده را داشت و اندیشه ی شیخ خلیفه و شیخ حسن جوری، علمای آگاه و حق پرست و آگاه کننده، سراسر خراسان و شمال ایران را فرا می گیرد و شعله هایش به جنوب نیز می رود.

و نخستین بار، نهضتی انقلابی، بر بنیاد تشیع علوی، علیه سلطه ی خارجی، استحمار داخلی، و قدرت فئودال ها و سرمایه دارن بزرگ و برای نجات ملت اسیر و توده های محروم و با شعار عدالت و فرهنگ شهادت و به رهبری دهقانان، هفتصد سال پیش از این، برپا می شود و پیروز می گردد.

و این آخرین موجب انقلابی تشیع علوی بود، "تشیع سرخ" که هفتصد سال تجلی روح انقلابی، آزادی خواهی، عدالت و مردم و گرایی و مبارزه ی آشتی ناپذیر با جور، جهل و فقر بود.

یک قرن بعد صفویه آمد، و تشیع از "مسجد جامه ی توده" برخاست و در "مسجد شاه" همسایه ی دیوار به دیوار قصر عالی قاپو شد.

و "تشیع سرخ"،

"تشیع سیاه" گشت.

و مذهب "شهادت"،

مذهب "عزا".

  • این متن، مقدمه ی کتاب، تشیع علوی, تشیع صفوی از دکتر علی شریعتی است.

  •