دل نوشته ها...

خدایا با من حرف بزن
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
 

مردی با خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"

یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن.....

آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد؛

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....

ستاره ای درخشید اما مرد ندید؛

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد؛

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو

خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

"بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"