دل نوشته ها...

غربت
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

با من حرف بزن!

ای دیریافته از تو سخن می گویم.

نامت امیدی است در تنها ترین روزگاران، که یأس را تخطئه می کند

و عشقت سپیده دمی است، که در تاریکی مرگبار وهن روشنم می دارد

کلامت گرمایی امید بخش است، در روزگارانی که عشق را بر سر کوچه حراج می کنند

و وجودت تلاشی است که از سعی صفا و مروه بی نیازم می کند

نگاهت پر از عشقی است که زنده ام می دارد (و من آن را جاودانگی نام خواهم نهاد)

و خنده ی کودکانه ات، حس اعتمادی است، که در سردترین روزگاران بدگمانی و شک باورم می کند

غربت اشک هایت توبه ی عاشق است

و تپش قلبت باران محبتی است که از دیگرانم بی نیاز می کند؛

حضورت مرهمی است بر زخمی کهنه (از آن گونه که آن را درمانی نیست)

شکنجه ی دردآور سکوتت را پایان ده

ای دیریافته از تو سخن می گویم!