دل نوشته ها...

پیرمرد چشم ما بود!*
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱
 

محمود جوادی پور

اول: پاییز 1388. برنامه ی دیدار با پیشکسوتان هنرهای تجسمی از مدتی قبل آغاز شده بود. این بار قرار بود به ملاقات استاد جوادی پور برویم. با دکتر شالویی (رییس وقت موزه ی هنرهای معاصر تهران) و غلامعلی طاهری (نقاش) به آتلیه ی وی رفتیم. تا آن زمان او را از نزدیک ندیده بودم. متانت، تواضع و مهربانیش در همان دیدار به دلم نشست. آتلیه اش هم با آتلیه سایر هنرمندان متفاوت بود. مملو از تابلو، صفحه های قدیمی موسیقی کلاسیک و طراحی و چیدمان منحصر بفرد. خودش دیوارها را با گونی آگوستیک کرده بود. آباژور نیز ساخت خودش بود و پردها حکایت از تبحرش در چاپ داشت. مدت ها با هم گفتگو کردیم از دوران تحصیلش در هنرستان فنی آلمان و ورود اتفاقی اش به دنیای هنر. علی رغم برگزاری چند دوره نمایشگاه پیشگامان هنر نوگرای ایران در موزه، تا کنون نمایشگاهی از او با پیشینه ی طولانی و درخشانش برگزار نشده بود. همان زمان تصمیم گرفتم نمایشگاهی از آثارش در موزه برپا کنیم.  

دوم: پاییز 1389. یکی دیگر از نمایشگاه های هنر نوگرای ایران. آثار پیرمرد و همکلاسی اش احمد اسفندیاری توسط یعقوب امدادیان در حال چیدمان بود. به موزه آمد و گفت «نمیشه عبداله عامری هم در این نمایشگاه باشه؟». علی رغم اینکه با احمد اسفندیاری و عبداله عامری هم سن و سال بود ولی همیشه مانند پدری مهربان به آن ها سر می زد یا تماس می گرفت. مجابش کردم که نمایشگاه از قبل برنامه ریزی شده و تبلیغات و پوسترها با نام دو نفر چاپ و توزیع شده است. اگر زودتر می گفت حتما این کار را می کردم. رضایتمندی را در روز افتتاحیه در چشمانش مهربانش دیدم. به بهانه ی این نمایشگاه حداقل یک فیلم مستند و کاتالوگ آثارش چاپ شد.

سوم: پاییز 1390. پیرمرد هرازگاهی از منزلش پیاده به موزه می آمد. دقایقی خوش و شیرین در گفتگو با او گذشت. مثل همیشه از احمد اسفندیاری و عبداله عامری خبر داشت. در مورد پرتره هایش صحبت کردیم. به او گفتم که چقدر فضای امپرسیونیستی پرتره هایش را دوست دارم. می گفت بیش از صد پرتره ساخته که تصاویر همه ی آن ها را ندارد. تصمیم گرفتیم کاتالوگی از
پرتره هایش آماده و چاپ کنیم.

چهارم: پاییز 1391. هنرستان تجسمی پسران تهران از مدت ها قبل به مناسبت شصتمین سالگردتأسیسش برنامه های مختلفی تدارک دیده بود. یکی از این برنامه ها برپایی نمایشگاهی از مدرسین و فارغ التحصیلان شهیر هنرستان در موزه هنرهای معاصر تهران بود.
احمد رویایی و عذرا خورشیدی (مدیران  هنرستان های تجسمی دختران و پسران تهران) برای برنامه ریزی به دفترم آمدند. بحث بر روی انتخاب دبیر بود. ناگهان پیرمرد به یادم آمد. با او تماس گرفتم و پیشنهاد دبیری افتخاری نمایشگاه را با وی مطرح کردم. بسیار خوشحال شد و گفت دو ماه برای دیدار دخترم به آلمان می روم و پس از بازگشت به موزه می آیم تا صحبت کنیم. صبح روز چهارشنبه هشتم آذر حدود ساعت 10 صبح پیامکی میرسد. خبری بسیار کوتاه. «استاد جوادی پور در آلمان فوت کردند». از همکاران می خواهم صحت و سقم خبر را بررسی کنند که متأسفانه خبر تأیید می شود. با هماهنگی نیوشا جوادی پور مقدمات انتقال به ایران و تشییع پیکر استاد از مقابل موزه برنامه ریزی  می شود.

 

پنجم زمستان 1391: پیرمرد در کنارمان بود و زندگی می کرد. در این شهر شلوغ و آلوده، هر روز صبح ساعت 9 پیاده از منزلش در بهجت آباد به سمت آتلیه اش در خیابان سهروردی می رفت روپوش سفیدش را بسان 70 سال گذشته بر تن می کرد و تقریبا تا ساعت 5 بعد ازظهر به کار مشغول می شد . اکنون دیگر درمیان ما نیست و با زندگی دنیوی وداع کرده است. بر این باورم رسالت خود را به نیکویی به فرجام رساند. آرزومندم در زندگی بعدی نیز چون این زندگی پیروز و سرافراز باشد. 

*: نام کتابی از جلال آل احمد درباره ی نیما یوشیج