دل نوشته ها...

شعر و موسیقی

یاد تار شهناز

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد... (حافظ)

*

یاد آن خرمی و سرسبزی

یا آن بیشه ی رویایی باران خورده

که پر از عطر و پر از چلچله بود

یاد آن بود و نبود

یاد آن هستی و شور

یاد آن عشق و غرور

یاد سرمستی آغاز بهار

یاد شوریدگی دیدن یار

یاد همسفره شدن با دریا

یاد همخانه شدن با جنگل

یاد همسویی باد و باران

یاد شعر و عرفان

یاد فال حافظ در شب سرد یلدا

یاد موسیقی جانبخش سه گاه

یاد تار شهناز

یاد شعر نیما

که به رنجوری گفت:

"یاد بعضی نفرات

رزق روحم شده است"

یاد دلتنگی خیس اخوان

یاد پرواز و عروج سهراب

یاد زیبایی مرداب به هنگام غروب

باد بی مرگی عشق

یاد منصور و سرافرازی دار

یاد چشمان به ره منتظر بلخی پیر

همه در خاطر من

دیرگاهی است به رقص آمده اند ...

*

پر پرواز ندارم دیگر

گوشه ی تنگ قفس

جایگاه من بی دل شده ی مجنون است.

*********************

پادشاه فصل ها پاییز

فرا رسیدن پاییز دو حس متفاوت به من دست می ده. اول ابتهاج و سرخوشی از مشاهده ی چشم اندازهای متفات در این فصل زیبا و  بازی بی نظیر رنگ که هیچ نقاش چیره درستی را یارای مقابله با آن نیست و دیگر دلگیری و اندوه از ریزش برگ های زیبای رنگارنگ بویژه هنگام غروب.

ولی با این حال زیبایی های پاییز به هیچ وجه قابل قیاس با دلگیری هاش نیست. اصلا نمی دونم چرا طبع و ذوق ام بیشتر در این فصل به غلیان در می آد. البته خیلی از شاعران هم این گونه بوده اند خصوصا شعرای معاصر که از بین آن ها حس و نگاه اخوان رو به پاییز بیشتر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث (م.امید) از کلامی مطنطن و مستحکم و شعری روان با درون مایه هایی تأثیر گذار برخوردار است.

یکی از زیبا ترین اشعار وی شعری است به نام "باغ من" که به توصیف باغی می پردازد که دست خزان برگ هایش را ریخته و هیبتی متفاوت به باغ داده است. بر خلاف نظر عموم مردم که باغ را به هنگام بهار و یا تابستان دوست دارند، امید در این شعر زیبایی های یک باغ خزان زده را بازگو می کند با نگاهی متفاوت و هنرمندانه. اصلا هنر یعنی همین نگاه متفاوت. خیلی ها به دفعات ماه رو دیدن ولی فقط نیما بود که گفت"می تراود مهتاب" یا باغ پاییز را افراد بی شماری مشاهده کرده اند ولی این اخوان است که به چنین توصیف شاعرانه ای دست می یازد.

من که تا کنون شعری زیباتر از این در توصیف پاییز نخوندم. اولش خواستم یه شعر از خودم بذارم ولی نتونستم. این شعر رو بخونید و لذت ببرید. هرچی تصویرسازی ذهنتون بیشتر باشه، لذتش هم بیشتره.

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو برید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز


******************************

 

غربت

با من حرف بزن!

ای دیریافته از تو سخن می گویم.

نامت امیدی است در تنها ترین روزگاران، که یأس را تخطئه می کند

و عشقت سپیده دمی است، که در تاریکی مرگبار وهن روشنم می دارد

کلامت گرمایی امید بخش است، در روزگارانی که عشق را بر سر کوچه حراج می کنند

و وجودت تلاشی است که از سعی صفا و مروه بی نیازم می کند

نگاهت پر از عشقی است که زنده ام می دارد (و من آن را جاودانگی نام خواهم نهاد)

و خنده ی کودکانه ات، حس اعتمادی است، که در سردترین روزگاران بدگمانی و شک باورم می کند

غربت اشک هایت توبه ی عاشق است

و تپش قلبت باران محبتی است که از دیگرانم بی نیاز می کند؛

حضورت مرهمی است بر زخمی کهنه (از آن گونه که آن را درمانی نیست)

شکنجه ی دردآور سکوتت را پایان ده

ای دیریافته از تو سخن می گویم!

  ******************************
تضمین از غزل حافظ
 

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر"

غیر آواز طلایی سه تار خورشید

ندهم گوش به آهنگ شب تار، دگر

ای نگه دوخته بر شمع سراپا مرده

تا کی امید ز مردار به مردار دگر

خیز و از مایه ی خونین دلت جامی ساز

تا کند زیر و زبر چرخ به کردار دگر

ای دریغا که پس ریختن هر دیوار

سد کند راه سحر هیبت دیوار دگر

چو رها پیکر خورشید بشد از سر دار

قد برافراشت دگر باره سر دار دگر

گوش کن نغمه ی خورشید از آن قله ی اوج

قصه ی عشق همی گفت به گفتار دگر

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر"

******************************
خالق

می دانم می آیی

             و مرا آبستن عشقی خواهی کرد

                                          به سال ها، به سال ها و به سال ها

می دانم می روی

            و مرا در احتضاری سخت دشوار و فرساینده فرو می گذاری

                                           به قر ن ها، به قرن ها و به قرن ها

ای خالق! تولد من آمدن توست

                                         و مرگ من رفتن تو 

 
******************************
 
و زود باورم...

...و زود باورم این را تو خوب می دانی

فریب خورده ام این بار هم به آسانی

دروغ گفتی و من چشم خویش را بستم

نداشت عشق دروغین به جز پشیمانی

کجاست عشق اهوراییت چرا این بار

پر است چشم تو از آیه های شیطانی

تو خود نخواستی ای نازنین خدا حافظ

شب است، من می روم و تو همیشه می مانی

اگر چه مرد نمی گوید این چنین بی تاب

غرور بغض من امشب شکسته پنهانی

  ******************************

 
دل نوشته ها
 

دل نوشته ها تجلی ندای درون اند.  تجلیاتی که گاه و بی گاه از سر شوق یا وهن متولد می شوند و مسیری به سوی شدن آغاز می کنند.

دل نوشته ها بیانیه یا مقاله نیستند.

دل نوشته ها قصد تغییر و دگرگونی ندارند.

دل نوشته ها راه کاری برای حل مسایل نیستند.

دل نوشته ها شاید پرسش های ذهنی روزمره اند.

دل نوشته ها شاید یک جرقه اند.

دل نوشته ها ...

دل نوشته ها فقط هستند.

دل نوشته ها فقط دل نوشته اند...