دل نوشته ها...

تاریخ

فرج اله صبا: نامه ی چاپلین به دخترش کار من بود

کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از  پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!

فرج ا... صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .

.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .

فرج ا... صبا ، نویسنده این نامه، در گفتگو با شهروند: " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن می کرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در  دم  در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را می فروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد.

حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!!

چارلی چاپلین و دخترش

و اما متن نامه این نویسنده نامدار ایرانی از قول چارلی به فرزندش جرالدین:

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد ، هنرنمایی می کنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می  گیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند ، چشیده ام . با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را می شکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان می بخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

پدر تو ، چارلی چاپلین 

*******************

تبلیغات قدیمی (1)

شیر خشک عروس

کفش ملی

پودر برف

ویتانا

کرم نیوآ

۱۵*******************************

نفرتم را بر یخ می نویسم      

مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است). وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد. که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است. مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد.

گابریل گارزسیا مارکز

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت؛ شاید همه آن چه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آن ها که در معنای نهفته آن هاست.

 کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم هایمان را برهم می‌گذاریم ٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.

اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

گابریل گارزسیا مارکز

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم . با اشکهایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند. خداوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتان هستم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست. اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می گذارد ٬ در سایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان ها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آن ها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

گابریل گارزسیا مارکز در کنار فیدل کاسترو

آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر می فشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی این ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

*- شاعر معاصر اروگوئه ای از کارهایش به مجموعه اشعارش با نام شب زده میتوان اشاره کرد)

**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا

***************

آخرین کتاب مارکز ترجمه شد

خاطرات روسپییان سودازده من

کتاب را میتوانید از  اینجا  دانلود کنید.

******************

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معنای نام برخی از کشور ها

در اینجا معنی نام کشورهای جهان در جلوی نام آنها آمده و زبانی که ریشه این نام در اصل از آن گرفته شده در میان کمانک آورده شده است:

  1. آذربایجان: آتورپاتکان{نگهدار آتش}(فارسی/ دری)
  2. آرژانتین: سرزمین نقره(اسپانیایی)
  3. آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما(آفتابی) جنوبی(لاتین،یونانی)
  4. آفریقای مرکزی: سرزمین بدون سرما(آفتابی) مرکزی(لاتین،یونانی)
  5. آلبانی: سرزمین کوهنشینان
  6. آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی - ژرمنی)
  7. آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود
  8. اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)
  9. اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)
  10. ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره ی نوح"ع"(فارسی/ دری)
  11. ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی-ترکی-فارسی/ دری)
  12. اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)
  13. استرالیا: سرزمین جنوبی (از لاتین)
  14. استونی: راه شرقی (ژرمنی)
  15. اسرائیل: جنگیده با خدا (عبری)
  16. اسکاتلند:سرزمین اسکات ها{در لاتین قوم گائل را گویند}(لاتین)
  17. افغانستان:سرزمین قوم افغان(دری فارسی)
  18. اکوادور:خط استوا (اسپانیایی)
  19. الجزایر:جزیره ها(عربی)
  20. السالوادور:رهایی بخش مقدس(اسپانیایی)
  21. امارات متحده عربی:شاهزاده نشین های یکپارچه عربی(عربی)
  22. اندونزی: مجمع الجزایر هند(فرانسوی)
  23. انگلیس: سرزمین قوم آنگل(ژرمنی)
  24. اوروگوئه: شرقی
  25. اوکراین: منطقه مرزی(اسلاوی)
  26. ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
  27. ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله (یونانی)
  28. ایران: سرزمین نجیب زادگان (آریاییان) (فارسی دری)
  29. ایرلند: سرزمین قوم ایر (شاید هم معنی با آریا) (انگلیسی)
  30. ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)
  31. باهاما: دریای کم عمق یا ریشدارها(اسپانیایی)
  32. بحرین: دو دریا (عربی)
  33. برزیل: چوب قرمز
  34. بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان(لاتین)
  35. بلژیک: سرزمین قوم بلژ (از اقوام سلتی)، واژه بلژ احتمالاً معنی زهدان و کیسه میداده.
  36. بلیز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه‌ای بومی به معنای آب گل آلود
  37. بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشی)
  38. بوتان: تبتی تبار
  39. بوتسوانا: سرزمین قوم تسوانا
  40. بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار (از زبان‌های موره -دیولا)
  41. بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین
  42. پاراگوئه: این سوی رودخانه
  43. پاکستان: سرزمین پاکان
  44. پاناما:جای پر از ماهی(زبان کوئِوا)
  45. پرتغال: بندر قوم گال (از اقوام سلتی) (لاتین)
  46. پورتوریکو: بندر ثروتمند (اسپانیایی)
  47. تانزانیا:این نام از همامیزی تانگانیگا(سرزمین دریاچه تانگا + زنگبار است)
  48. تایلند:سرزمین قوم تای
  49. ترکمنستان: سرزمین ترک مانندها
  50. ترکیه: سرزمین قوی‌ها (ترکی با پسوند عربی)
  51. جامائیکا: سرزمین بهاران
  52. جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند(زبان آفار)
  53. چاد: دریاچه ( زبان بورنو)
  54. چین:سرزمین مرکزی(چینی)
  55. دانمارک: مرز قوم "دان"
  56. دومینیکن: کشور دومینیک مقدس (اسپانیایی)
  57. روسیه: کشور روشن ها، سپیدان (شاید از ریشه سکایی"راؤش")
  58. روسیه سفید (بلاروس):درخشنده، سفید (روسی)
  59. رومانی: سرزمین رومی ها
  60. زلاند نو:زلاند جدید(زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست)
  61. ژاپن: سرزمین خورشید تابان(ژاپنی)
  62. ساحل عاج:ساحل عاج
  63. سریلانکا: جزیره باشکوه (سنسکریت)
  64. سلیمان جزایر:از نام حضرت سلیمان
  65. سوئد: سرزمین قوم "سوی"
  66. سوازیلند:سرزمین قوم سوازی
  67. سوئیس: سرزمین مرداب
  68. سودان: سیاهان(عربی)
  69. سوریه: سرزمین آشور (سامی)
  70. سیرالئون: کوه شیر
  71. شیلی: پایان خشکی- برف (از زبان بومی آنجا)
  72. صحرا:بیابان(عربی)
  73. صربستان:سرزمین قوم صرب(یوگسلاوی: سرزمین اسلاو های جنوب)
  74. عراق: شاید ازایراک به معنای ایران کوچک(فارسی)
  75. عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.
  76. فرانسه: سرزمین قوم فرانک (از اقوام سلتی)
  77. فنلاند:سرزمین قوم "فن"
  78. فیلیپین:از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ
  79. قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله (قرقیزی)
  80. قزاقستان: سرزمین کوچگران (قزاقی)
  81. قطر:شاید به معنای بارانی(عربی)
  82. کاستاریکا:ساحل غنی(اسپانیایی)
  83. کانادا: دهکده (زبان سرخپوستی"ایروکوئی")
  84. کلمبیا:سرزمین کلمب(کریستف کلمب)(اسپانیایی)
  85. کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)
  86. کویت: دژ کوچک (هندی-عربی)
  87. گرجستان:سرزمین کشاورزان(یونانی)
  88. لتونی : لاتویا
  89. لبنان:سفید(عبری)
  90. لهستان: سرزمین قوم "له"
  91. لیبریا: سرزمین آزادی
  92. مجارستان:سرزمین قوم مجار (مجاری)
  93. مراکش : مغرب
  94. مصر: شهر - آبادی
  95. مغولستان:
  96. مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین‌ها (یونانی)
  97. مکزیک:اسپانیای جدید(اسپانیایی)
  98. موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)
  99. میانمار: برمه
  100. میکرونزی:مجمع الجزایر کوچک(فراسوی)
  101. نروژ: راه شمال
  102. نیجر: سیاه (لاتین)
  103. نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)
  104. نیکاراگوئهدریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) - آگوئه (اسپانیایی)
  105. واتیکان: گرفته شده از نام تپه‌ای به نام واتیکان (اتروسکی)
  106. ونزوئلا: ونیز کوچک
  107. ویتنام: اقوام "ویت" جنوبی(ویتنامی)
  108. ویلز:بیگانگان(ژرمنی)
  109. هلند: سرزمین چوب (آلمانی)
  110. هند:پر آب (فارسی باستان)
  111. هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)
  112. یمن: خوشبخت
  113. یونان: سرزمین قوم "یون"
******************************
عجایب هفتگانه - مجسمه زئوس

 نقاشی مجسمه زئوس در معبد، به نسبت ارتفاع مجسمه با مردم دقت کنید 

نقاشی مجسمه ی زئوس

 در یکصد و پنجاه کیلومتری غرب آتن در یونان، شهری تاریخی بنام المپیا (Olympia) قرار دارد، شهری که جایگاه اولیه بازیهای المپیک بوده و اصلا" نام این بازیها از آن گرفته شده است. در ارزش و مقام بازیهای المپیک در ایام باستان همین بس که در مدت بازیها جنگها متوقف می شد و ورزشکاران از آسیا صغیر، سوریه، مصر و ... برای مسابقه و پرستش زئوس (Zeus) به شهر المپیا می آمدند.

 تحقیقات تاریخی نشان می هد که بازی های المپیک از سال 776 قبل از میلاد آغاز شده است و بعدها در سال 450 قبل از میلاد، معبد زئوس توسط معماری بنام لیبون (Libon) ساخته شد. معبد زئوس بسیار ساده و با معماری معمولی یونان ساخته شد لذا لازم بود تا به نوعی عظمت و بزرگی زئوس در معبد ترسیم شود. راه حل چیزی نبود جز یک مجسمه با عظمت از زئوس، مجسمه سازی بنام فی دیاس (Pheidias) مسئول ساخت این مجسمه با شکوه شد.
فی دیاس تجربه ساخت مجسمه های بزرگ از طلا و عاج را داشت. کارگاه مجسمه سازی او هنوز در المپیا موجود است، او در آنجا قطعات مجسمه زئوس را ساخت و پس از پایان ساخت قطعات در معبد آنها را روی هم سوار کرد
.
برای سالها معبد زئوس محل جذب ورزشکاران و بازدیدکنندگان از سراسر دنیا بود. در قرن اول میلاد یکی از امپراتورهای روم بنام گالیگولا (Galigula) قصد آنرا داشت که این مجسمه زیبا را به رم ببرد. اما در میان راه چهارچوب هایی که برای حمل مجسمه ساخته بودند شکست و خساراتی هم به مجسمه وارد شد بعدها این معبد و مجسمه زئوس در قرن دوم میلادی توسط یونانیان مرمت و باز سازی شد
.
در سال 391 پس از میلاد امپراتور یونان تئودسیوس اول (Theodosius I) بازی های المپیک را ممنوع کرد و درب های معبد زئوس را به روی همه بست. او بازی های المپیک را تمریناتی برای کفر و شرک می دانست. پس از آن باران، زلزله و ... آسیبهای جدی به معبد زئوس وارد کرد تا اینکه قبل از قرن پنجم میلادی یکی از ثروتمندان یونان مجسمه زئوس را از معبد به شهری بنام کنستانتینوپل (Constantinople) - که امروز جزو خاک ترکیه و حوالی استانبول است - برد
.
مجسمه زئوس در این شهر تا سال 462 سالم نگهداری شد تا اینکه در این سال در یک آتش سوزی بسیار بزرگ تخریب شد. در نوشته های به جا مانده از یونان باستان آمده است که "با وجود آنکه معبد زئوس بسیار بزرگ است و با اینکه مجسمه، زئوس را در حالت نشسته نمایش می دهد اما سر مجسمه تقریبآ به سقف چسبیده است. ما نگران هستیم اگر چنانچه روزی زئوس بخواهد بایستد، سقف درهم خواهد شکست
!"
ارتفاع مجسمه زئوس حدود 13 متر بود و سطح مجسه به ابعاد 6.5 در 1 متر جای داده می شد، یونانیان باستان مجسمه زئوس را در مراسم مختلف با زیورآلات خاصی آرایش می کردند. در ارتباط با عظمت و زیبایی این مجسه جهانگرد معروف یونانی پاسانیاس (Pausanias) می نویسد
:
"
روی سر این مجسمه تاجی از برگ زیتون قرار داشت و در دست راست او نشان پیروزی ... در دست چپ او عصای سلطنتی که مینا کاری شده بود و روی عصا یک عقاب از طلا نشسته بود. کفشهایش طلا بود و لباسهایش از پوست حیوانات و گل یاس و ... تخت پادشاهی او از طلا، چوب آبنوس و عاج فیل ساخته شده بود
."  

******************************
تفریحات و سرگرمی های مردم تهران قدیم
در تهران قدیم، همانند هر دوره تاریخی دیگری از تاریخ، مردم به موازات فعالیت های اجتماعی و شغلی شان دارای تفریحات و سرگرمی هایی بودند که با آنها اوقات فراغت خود را پر میکردند.
زیارت بقاع و اماکن متبرکه
یکی از بارزترین دلمشغولی های مردم تهران نشین در گذشته، زیارت بقاع و اماکن متبرکه در روزهای تعطیل بود. مرقد حضرت عبدالعظیم در حوالی تهران هر هفته روز جمعه عده کثیری از تهران نشین ها را به خود جذب می کرد و خانواده ها از حدود طلوع آفتاب بار و بنه سفری یک روزه را بسته و خود را به شهر ری می رساندند و ضمن زیارت بساط استراحت را در مزارع و باغات اطراف ری و حتی در صحن مطهر می گستراندند. غیر از حضرت عبدالعظیم، امامزاده داوود نیز مورد توجه عده زیادی بود ومردم از بعد از ظهر پنجشنبه پا در سفر می گذاشتند و در آخرین ساعات جمعه بر می گشتند و بقعه سید ناصرالدین، بقعه سید اسماعیل و مرقد امامزاده زید، امامزاده یحیی، امامزاده سید ولی، امامزاده اسحق و بقاع هفت تن، چهل تن، پیر عطار، هفت دختران، بیبی شهربانو و ... نیز جزو این اماکن بودند.

معرکه گیری و مسئله گویی

به موازات استقبال مردم از این زیارتگاه هاف عده ای از کسانی که دارای تخصص های ویژه ای در زمینه های نقالی و هنر های نمایشی بودند نیز در کنار این اماکن بساط می گستردند و موجبات سرگرمی مردم را فراهم می کردند. مرشد بعد از جمع شدن مردم یک مساله فقهی را مطرح می کرد و از بچه مرشد می خواست که به آن جواب بگوید. و در صورت کسالت مردم به سوال جواب های مضحک می پرداختند.

شهر فرنگ، یکی از سرگرمی های مردم تهران قدیم

علاوه بر مرشد ها، معرکه گیران و شعبده بازان نیز در روزهای تعطیل بازار پر رونقی داشتند و با کارهایی از قبیل پاره کردن سینی مسی، خوابیدن روی تخت میخدار و .. مردم را سرگرم می کردند . شمایل گردانی و نقالی نیز جایگاه ویژه ای در بین تفریحات مردم تهران قدیم داشت.

گردش در باغات و لوطی عنتری ها
گروه های دیگری از مردم نیز عازم باغات و سایر گردشگاه های تهران نظیر چشمه علی، دوشان تپه، پس قلعه، عشرت آباد، میدان باغشاه و ... می شدند و وقت خود را بیشتر با بازی های دسته جمعی مثل: الک دولک، یک پی دو پی، دوک بازی و ... می گذراندند و ضمنا فرصت داشتند تا از عملیات لوطی عنتری ها که به انجام نمایش هایی با میمون و سایر حیوانات تربیت شده نظیر خرس می پرداختند دیدن کنند.

ترنا، بازی همه گیر
در بین تفریحات ترنا بازی گستردگی و جاذبه بیشتری داشت وامکان شرکت آن برای همه و در هر مکانی وجود داشت و بخشی از وقت مردان و پسران را در روزهای تعطیل پر می کرد.

خیمه شب بازی
خیمه شب بازی یا تئاتر عروسکی یکی دیگراز تفریحات مدرنی بود که در دوره قاجاریه در تهران رواج یافت و استفاده از آن به صورت یکی از تفریحات مورد علاقه مردم درآمد.

بند بازی و عملیات آکروباسی
بند بازی و عملیات آکروباسی، تقریبا سرگرم کننده ترین و در عین حال جدیدترین تفریح و سرگرمیتهران نشین ها بود و علاوه بر عده ای که در مکان هایی خاص انجام می دادن و هنرنمایی آنان احتیاج به پرداخت پول و بلیط داشت، دستجات کوچکی از آنها نیز در معابر عمومی به ارائه هنر خود می پرداختند و مردم را سرگرم می کردند.

سیاه بازی
یکی از پرطرفدار ترین تفریحات مردن تهران را نمایشنامه های تخته حوضی تشکیل می داد که محل اصلی اجرای آن تعدادی از قهوه خانه های تهران بود اما به راحتی می توانست در داخل حیاط خانه ها نیز اجرا شود. کریم شیره ای یکی از معروفترین دلقکان دربار قاجاریه بود.

تفریحات زنانه
در نظام اجتماعی تهران قدیم، زنان دارای نقش چندان فعالی در هیچیک از امور نبودند و به همین جهت جای چندانی در تفریحات نداشتند جز آن دسته از زنان که با خانواده خود به زیارت اماکن متبرکه می رفتند. زنان هیچگونه وسیله تفریحی نداشتند، بلکه آنها هم دارای یک سری وسایل و امکاناتی برای پر کردن فراغت خود بودند که ار آن جمله می توان به برگزاری مجالس روضه خوانی زنانه در منزل، شرکت در مجالس روضه خوانی و مجالس قرائت قرآن و حدیث اشاره نمود.

کریم شیره ای و دار و دسته اش (معروف ترین دلقک دربار قاجاریه)

جز این رفت و آمدهای زنانه و دور هم نشستن در ساعات مختلف روز یکی از وسایلی بود که وقت زنان را پر می کرد و طی این نشست و برخاستهای زنانه، فرصت مناسبی بود تا زنان بتوانند طرز پخت انواع غذاها و شیرینی ها، شیوه تهیه ترشیجات و مرباجات و نحوه دوخت و دوز را از هم یاد بگیرند. در این جلسات غیبت کردن از دیگران و بزرگ کردن معایب انان، یا افشای اسرارشان حلاوت خاصی داشت.

بازار فالگیری و توسل به جادو و جنبل هم در بین زنان گرم بود . زنان فالگیر با مبطلات و محملات خود زنان ساده لوح را سر کیسه می کردند مقداری آت و آشغال به عنوان طلسم و بخت گشا و ... به آنها می فروختند. اما هر چه بود، زنان خانه دار از فالگیر ها استقبال خوبی می کردند. عده ای از فالگیران، فروشنده لوازم آرایش و جواهرات بدلی نیز بودند و به هر خانه ای که پا می گذاشتند علاوه بر فالگیری مقداری کالا نیز می فروختند که این زنان نزد عوام به کولی و غربتی شهرت داشتند و حداقل زیرو رو کردن بساط آنها جزو تفریحات زنان بود.

تهران قدیم
نوشته : م.حسن بیگی

*****************************
چهار شنبه 3/7/87 ساعت 21:02
جانوران اسطوره ای یونان باستان
آرگوس (Argus) : آرگوس، یکی از قهرمانان اساطیر یونان است که به آرگوس مشاهده گر مشهور است. علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو Io، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود.

Chimaera ترکیبی از شیر ، بز و مار

کایمرا (Chimaera) : کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس (Typhoeus) و موجودی نیمه پری، 
Chimaera ترکیبی از شیر ، بز و مار نیمه مار به نام اکیدنا (Echidna) است و یکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی شیر و نیمی بز بوده و از دهانش آتش میریخته است. این هیولا ، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا Lycia بود و به دست مردی به نام بلروفون (Bellerophon) از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد.

سایکلوپ ها (Cyclopes) : یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- میدانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سایکلوپ ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند.

 
اکیدنا (Echidna) : هیولای مونثی که نیمی پری و نیمی مار بود و در غاری زندگی میکرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک میکرد و هر موجودی که از آن حوالی میگذشت را میخورد. این موجود فانی اما درای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.

هکتاتون کایرس (Hecatonchires) : هکتاتون کایرس به معنی "صد دست" است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها میتوانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند.

غولها (Giants) : غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند و برای رسیدن به مقر آنها، بالای ک.هی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

گورگون ها (Gorgons) : در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.

Medusa


 
مدوزا (Medusa) : مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا میکند، موجب خشم این الهه میشود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون در می آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس (Pereus) کشته میشود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق میشود بت هوشمندی سر او را از بدن جدا کند. گفته میشود که در این زمان، دو تا از موجودات افسانه ای، پگاسوس (Pegasus) و کریسائور (Chrysaor) که فرزند مدوزا و پوزئیدون بوده اند، از بدن مدوزا خارج شده اند.

تایفویوس (Typhoeus) : تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج نا امیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق میشود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند میکشد. هرمس به نجات زئوس میآید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین میبرد. گفته میشود که تایفویوس زیر کوه اتنا (Etna) در سیسیل دفن شده است.

Cerberus

سربروس (Cerberus) : سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود میداده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمین میشده است. تنها چند تن از افراد زنده موق شدند به طریقی از این سد بگزرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس (Orpheus) بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش یوریدیس (Eurydice) برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس (Eurystheus) پیشکش کند.

سیرن ها (Sirens) : سیرن ها خواهرانی بودند که در بخشهای پر صخره دریا میزیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور میکشیدند. گفته میشود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس Achelous خدای طوفان بوده اند.

 
پگاسوس (Pegasus) : پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون میخواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد.

Pegasus

کریسائور (Chrysaor) : کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها میدانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا میدهد.
منبع: www.senmerv.com
*****************************
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱
 
اسطوره ی آفرینش
 

 در آغاز هم اورمزد وجود داشت و هم اهریمن! اورمزد با علم مطلق خود از وجود روح بد آگاه بود ولی اهریمن که همیشه نادان و احمق است از هستی اورمزد بی اطلاع بود.
اهریمن به محض اینکه اورمزد و روشنی را دید طبیعت ویرانگرش اورا به حمله وتخریب وادار کرد.

اورمزد به او پیشنهاد آشتی داد به شرطی که آفرینش خوب را ستایش کند.
اما اهریمن که دیگران را چون خود می دانست پیشنهاد آشتی را از موضع ضعف می پنداشت و آن را نپذیرفت. اورمزد که می دانست اگر قرار به نبرد باشد تا ابد ادامه خواهد یافت از این رو گفت که دورانی برای نبرد معین گردد. اهریمن از روی کند هوشی آن را پذیرفت وبدین ترتیب نابودی خود را مسجل کرد.

چنین به نظر می رسد که انسان باستان براین باور بوده است که اگر شر را رها کنند
تا به آرامی وبه تدریج به عمل بپردازد همه چیز را نابود خواهد ساخت
اما اگر به صحنه نبرد کشیده شود توفیقی نخواهد یافت. بنابر آنچه در اسناد آمده نخستین سه هزار سال دوره آفرینش اصلی است. دومین سه هزاره بنا به درخواست اورمزد بی هیچ تنشی سپری می شود. سومین سه هزاره دوران آمیختگی خیر و شر است ودر چهارمین سه هزاره اهریمن شکست می خورد.

در آیین پیشینیان از این دوازده هزار سال نه هزار سال زمان فرمانروایی شر وسه هزار سال آن دوران نابودی آن است. بعد از تعیین دوران نبرد بعد از تعیین دوران نبرد اورمزد دعای مقدس را خواند و اهریمن به دوزخ گریخت و سه هزار سال در آنجا بیهوش ماند.

در این مدت اورمزد در ابتدا امشاسپندان وسپس ایزدان را آفرید. بعد آسمان و سپس آب ،زمین،گیاه ،حیوان ودر نهایت انسان را آفرید. نخستین آفرینش ها همه در حالت مینویی بودند.درخت بدون پوست وخار ،گاو سفید وچون ماه وکیومرث که نخستین انسان بود چون خورشید می درخشید اما بر اثر حمله اهریمن همه چیز به هم خورد.
به همین سبب اورمزد آسمان را پوشش سختی قرار داد که جهان را در برگرفته وچون زندانی برای اهریمن اورا در دام افکند. بعد زا اینکه اهریمن بی هوش به دوزخ افتاد همه دیوان کوشیدند که او را به هوش آورند.اما نشد تا اینکه جهی بدکار که تجسم تمامی ناپاکی های زنانه است سررسید وقول داد کیومرث "نخستین انسان یا مرد راستکار"وگاو را دچار چنان رنج هایی سازد که زندگی در نظرشان بی ارزش شود. همچنین قول داد به همه آفریدها حمله کند و روح پلیدی را در آنها زنده سازد.

به این ترتیب اهریمن جان تازه ای گرفت وبرای سپاسگزاری آرزوی جهی رامبنی بر اینکه همه مردان همواره به دنبال او ودر آرزوی او باشندرا برآورده ساخت.  اهریمن و تمامی دیوان به زمین حمله کردندوآسمان را شکافتند از آب رد شدند وبه وسط زمین رسیدند.
آسمان و زمین چنان تار شد که گویی شب سیاه از راه رسیده است.تمامی گیاهان زهرآلود شدند و همگی پژمردند.گاو وکیومرث در معرض حمله اهریمن دچار تمامی بلایا (آز،نیاز،دردوگرسنگی، بیماری وکاهلی) شدند گاو سرانجام شیرش خشک شد و مرد اما چون فرمانردایی انسان سی سال تعیین شده بود دیوان هیچکدام نتوانستند انسان را کاملا نابود سازند.

تمامی آفرینش های خوب در برابر آفریده های بد قرار گرفتند:دروغ و راستی، جادوگری و کلام مقدس،ا فراط وتفریط در برابر اعتدال و...

تمامی جهان مادی از بین رفت و سر انجام انسان نیز مرد. در این زمان چنین می نمود که اهریمن پیروز شده وشر تمامی دنیا را فرا گرفته است. اما داستانی دیگر در پیش بود
اهریمن پس از پیروزی نمایان خود تصمیم گرفت به جایگاه خود در تاریکی بازگردد اما مینوی آسمان مرد جنگجوی زره بر تن و فروهر که همان شکل مینویی انسان است راه را بر او بستند.

فروهر خود آسمانی و حقیقی هر انسان است که اگرچه انسان مادی کار بد انجام می دهد اما فروهر او در آسمان بدون تغییر می ماند. اینان در برابر اهریمن ایستادند و از فرار اهریمن از زندانی که به زور وارد آن شده بود جلوگیری کردند. بدین ترتیب زندگی دیگر بار در حالی که اهریمن در زمین گرفتار شده بود شروع به شکوفایی کرد. تیشتر باران را ایجاد نمود.آب ها آفریدگان بد را شستند وزمین بارور شد اما تخم شکست اهریمن در زمین کاشته شد. از اندام های گاو 55 نوع غله ودوازده نوع گیاه دارویی بر زمین رویید.نطفه او به ماه رسید و آن حیوانات مختلف به وجود آمد.

چون انسان درگذشت نطفه او به زمین رفت واز تن او فلزات بوجود آمد. با وجود اینکه اهریمن گاو و انسان را نابود کرد اما از مرگ آنها زندگی گسترده تری آغاز شد و مقدمه نابودی اهریمن را فراهم کرد. نخستین زوج بشر از نطفه کیومرث که در زمین ریخته بود بیرون آمدند. نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که تشخیص این که کدام مرد است وکدام زن ممکن نبود. این دو با هم درختی را تشکیل می دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود.

سر انجام وقتی به صورت انسان (مشیه و مشیانه) در آمدند اورمزد مسئولیت هایشان را به آنان آموخت:

"شما تخمه بشر هستید،شما نیای جهان هستید،به شما بهترین اخلاص را بخشیده ام ،نیک بیندیشید،نیک بگویید وکار نیک بکنید ودیوان را مستایید".

 اما شر در آن نزدیکی در کمین نشسته بود تا آنان رااز راه راست منحرف کند
اهریمن بر اندیشه آنان تاخت و نخستین دروغ را بر زبان آوردند:گفتند همانا اهریمن آفریدگار است!

بدین گونه انتساب اصل جهان به شر، نخستین گناه بشر بود. از این لحظه به بعد سرگردانی نخستین زوج در جایی که خدا برایشان در نظر گرفته بود آغاز شد. قربانیی کردند اما ایزدان را خوش نیامد وبه نوشیدن شیر پرداختند. گرچه چاه کندند،آهن گداختند،ابزار های چوبی ساختند ودر کار باهم سهیم شدند اما آرامش وهماهنگی حاصل نشد وجز خشونت وشرارت چیزی بوجود نیامد.

دیوان اندیشه نخستین زوج بشر را با این اغوا که پرستش آنان بر پرستش خدا ارجح است تباه ساختند وبه مدت 50سال میل به هم آغوشی را از آنان ربودند که از نظر اخلاقی موجب تباهی آنان شد. وقتی هم نخستین زوج فرزندانی پیدا کردند،آنها را خوردند وبه همین سبب اورمزد شیرینی فرزند را از آنان بر گرفت. اما بالاخره با توجه خدایگان مشیه و مشیانه وظیفه خویش را با بدنیا آوردن همه نژادهای بشر به انجام رساندند.
در رابطه با اسطوره های پایان جهان باید گفت که انسان باستان معتقد بود اگر مرگ پایان زندگی انسان باشد به معنای پیروزی اهریمن است چرا که انسان برای زندگی آفریده شد.از این رو همواره به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند. پس از مرگ روان به مدت سه شب پیرامون تن می گردد.نخستین شب به سخنان خود در زندگی می اندیشد، شب دوم به اندیشه هایش وشب سوم به کردارش.این سه شب زمان تاسف روان است بر تن.زمانیست که روان وتن آرزوی دوباره یکی شدن را دارند. در این مدت نیز دیوان در کمین اند تا روان را دچار رنج وعذاب کنند از این رو روان به پشتیبانی سروش عادل نیاز دارد تا او را حمایت کند.

سه شب پس از مرگ در سپیده دم هر روانی می رود تا درباره اعمالش داوری شود.
هنگامی که روان از محل قضاوت بیرون میرود راهنمایی به پیشوازش می آید. نسیمی خوشبو ودوشیزه ای که از او هرگز کسی زیباتر ندیده است از رایتکاران استقبال می کند.روان که مبهوت زیبایی دوشیزه است می پرسد که کیستی؟! و او پاسخ می دهد :من همان وجدان توام. از سوی دیگر بوی بد ناخوشایند و عجوزه برهنه پیری که بسیار نفرت انگیز است به پیشواز روان بدکاران می آید.

در مسیر عبور هم بدکاران وهم راستکاران با مانعی روبه رو می شوند،آن رودخانه ایست که از اشک سوگواران درست شده است. زاری وگریه بیش از اندازه رودخانه را به طغیان می آورد وعبور از پل را برای روان دشوار می سازد. به همین سبب زرتشتیان زاری و مویه بسیار را گناه می شمرند. اما زمانی که روان به محل مکافات می رسد هنوز به جایگاه ابدی خود نرسیده است.چرا که انسان باستان عقیده داشت تنها هدف از هرمجازات عادلانه ای صرفا اصلاح وبازسازی است. یعنی اگر پدر یا مادری فقط محض مجازات فرزند خود را تنبیه کنند از ستمکارانند!

بنابراین چنین کاری به خدا نسبتی ندارد.رنج جاودانه در دوزخ نمی تواند اصلاح کننده باشد! به این ترتیب دوزخ انسان باستان جایگاه موقتیست که در آن مجازات هرچند سخت اقدامی برای اصلاح است،به طوری که وقتی خیر پیروز شود همه مردم هم از بهشت وهم از دوزخ برانگیخته می شوند وهمه با مبدا خود یکی می گردند.
آخرین دوره تاریخ بر طبق آیین های باستانی به چهار دوره تقسیم شده است ونماد هر کدام یکی از فلزات است: زر نماد دوره ای که در آن دین نیکو به زردتشت الهام شد،نقره نماد دوره ای که شاه یعنی گشتاسب دین را می پذیرد،روی نماد دوران ساسانی وآهن نماد دوره کنونی است که دین رو به تنزل است ودوران پیش از ظهور نخستین منجی است!(در دین زرتشتی اعتقاد به ظهور سه منجی وجود دارد که هرکدام هر هزار سال یک بار ظهور می کنند.

 

 

دوران آهن:

نشانه این دورهان چیزیست که در کتب با عنوان علایم ظهور نام برده شده است یعنی تجلیات ترس و قدرت شر.دیوان ژولیده مو به ایران می تازند که نتیچه آن نابودی کامل زندگی منظم در این سرزمین است.

در پایان این دوران که انواع بلایا بر زمین فرود می آیند سرانجام بارش ستارگان در آسمان پیدا می شود که نشانه تولد شاهزاده پارسایی است که بر لشکر شر پیروز می شود وسرزمین ایرانی را پیش از تولد نخستین منجی به صورت پیشین خود در می آورد.


نخستین منجی:

اوشیدر منجی (گسترش دهنده راستکاری) گرچه از دوشیزه باکره ای زاده می شود اما فرزند زردتشت هم هست!

در اسطوره ها آورده شده که نطفه زردتشت در دریاچه ای نگهداری می شد اما این نطفه دختر باکره ای را که در آن دریاچه به آب تنی پرداخت را بارور کرد و منجی نخستین متولد شد. در سن سی سالگی منجی خورشید ده روز یکسره در میانه آسمان هنگام ظهر می ایستد .منجی با فرشتگان بزرگ هم صحبت می شود و دین آسمانی را دیگر بار به زمین می آورد. مظاهر بهشت در زمین بوجود می آید و بخشی از آفریدگان شر یعنی گرگ نابود می شوند.اما بازسازی جهان هنوز کامل نیست چرا که شر هنوز وجود دارد و این پیش در آمد تکامل است.


دومین منجی:

اوشیدر ماه؛ دومین منجی نیز از دوشیزه باکره ای متولد می شود. در حالی که خورشید در هنگام ظهر در دوره پیشین ده روز بر جای مانده بود این بار بیست روز در آسمان می ماند و اعضای بیشتر آفریدگان شر از زمین پاک خواهند شد.

جهان به وضع بهشت بنیادین نزدیک می گردد.آدمی دیگر نیازی به خوردن گوشت نخواهد داشت و گیاهخوار خواهد شد و فقط آب خواهد نوشید!


سومین و آخرین منجی:

نطفه سوشینت یا سوشیانس (Saoshyant) آخرین منجی نیز در رحم دختر باکره ای بسته می شود. اما با آمدن او پیروزی کامل خیر فرا می رسد.بیماری مرگ شکنجه و آزار از زمین رخ برمی بندد.گیاهان دائما شکوفا خواهند بود و آدمی تنها غذای معنوی خواهد خورد.
پیش از دوران پایانی وداوری واپسین همه انسانها باید از میان رودخانه ای از فلز گداخته عبور کنند تا در پاکی کامل قرار گیرند.

هدیه جاودانگی زمانی اعطا می شود که سوشیانس در نقش موبد قربانی نهایی را که همان گاو است انجام می دهد. از پیه آن گاو و هوم سفید اکسیر جاودانگی تهیه خواهد شد. فلز گداخته که بر سطح زمین جاریست به دوزخ فرو خواهد ریخت و تعفن و پلیدی را به خود خواهد برد. اهریمن در زمین محبوس و خواهد مرد. همه آفرینش تلفیق کاملی از روح و ماده خواهند شد و اراده خدا که همانا خیر مطلق است بر نظام آفرینش حاکم خواهد شد.

در متون باستانی دقیقا عاقبت اهریمن بیان نشده است اما آنچه به وضوح دیده می شود فرمانروایی مطلق خیر بر هستی خواهد بود.

 

منبع: کتاب شناخت اساطیر ایران نوشته ی جان هنیل