دل نوشته ها...

آخرین عکس ها
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 

۱- سال ۱۹۳۵: آخرین عکس وایلی پست و ویل راجرز: «وایلی پست» اولین خلبانی بود که به تنهایی به دور دنیا سفر کرد، «ویل راجرز» کمدین هم دوست خاص و صمیمی او بود. این عکس که در آن «پست» روی بال هواپیما مشخص است، کمی قبل از آخرین پرواز آنها از فرودگاهی در آلاسکا گرفته شده است. هواپیمای آزمایشی «لاکهید» آنها، به خاطر مشکل موتور، هنگام برخاستن از زمین، دچار مشکل شد و سقوط کرد. فرودگاهی که در آن این حادثه اتفاق افتاد، به نام این دو، تغییر نام پیدا کرد.

وایلی پست و ویل راجرز


۲- سال ۲۰۰۵: آخرین عکس جان و جکی نیل: ۱۳ ژانویه سال ۲۰۰۵، جسدهای یک زوج کانادایی به نام جان و جکی نیل در سواحل تایلند، پیدا شد. آنها دو نفر از قربانیان بیشمار سونامی ۲۶ دسامبر ۲۰۰۴ بودند. هفته‌ها بعد یک مرد اهل سیاتل، یک دوریین آسیب‌دیده را پیدا کرد و دور انداخت، اما کارت حافظه‌اش را نگه داشت. بعد از بازیابی اطلاعات، عکس‌های این زوج در حال تفریح در ساحل تایلند پیدا شد، در میان عکس‌ها، عکس‌هایی هم پیدا شد که نزدیک شدن امواج بزرگ سونامی را به ساحل نشان می‌داد. نکته جالب ماجرا این بود که مرد سیاتلی، این زوج را از روی عکس‌های آنها که در سایت اشخاص گمشده منتشر شده بود، شناخت و با پسرهای نیل‌ها، که در ونکوور بودند تماس گرفت، شخصا به ونکوور رفت و آخرین عکس‌های پدر و مادرشان را تحویلشان داد.

جان و جکی نیل


۳- سال ۱۹۵۵: آخرین عکس آلبرت اینشتین: عکسی که در زیر می‌بینید، آخرین عکسی است که از اینشتین گرفته شده است. این عکس در مارس سال ۱۹۵۵ گرفته شده است. احتمالا محل گرفته شدن عکس، نزدیک خانه اینشتین در پرینستون است. یک ماه بعد یعنی دقیقا در ۱۷ آوریل سال ۱۹۵۵، اینشتین ۷۶ ساله در نتیجه خونریزی داخلی ناشی از پاره شدن آنوریسم آئورت، درگذشت.

آلبرت اینشتین

ثانیه‌هایی بعد از مرگ اینشتین، مغز او بدون اجازه خانواده اش برداشته شد، به این امید که دانش آینده، بتواند علت هوشمندی اینشتین را کشف کند.


۴- سال ۱۹۶۲: آخرین عکس ماریلین مونرو: خیلی‌ها عقیده دارند که عکاس چهره‌های مشهور، جورج بریس، آخرین عکس مونرو را گرفته است. ولی در واقع عکاس مجله لایف یعنی الن گرانت، آخرین عکس را از مونرو گرفت. این عکس در تاریخ ۷ جولای سال ۱۹۶۲، هنگام مصاحبه با مونرو در خانه‌اش گرفته شد. در این مصاحبه مجموعا ۶ عکس از مونرو گرفته شد که یکی از آنها را در زیر می‌بینید. کمتر از یک ماه بعد مونرو به خاطر خودکشی با «باربیتورات» درگذشت، البته شک و تردیدهایی در مورد علت مرگ مونرو وجود دارد. مصاحبه‌ای که لایف با مونرو انجام داده بود، تنها دو روز قبل از مرگش، ‌در مجله چاپ شد.

ماریلین مونرو


۵- سال ۲۰۰۱: آخرین عکس بیل بیگارت: بیل بیگارت یک عکاس خبری بود که حوادث ۱۱ سپتامبر را بازتاب می‌داد. او به طرز تراژیکی بعد از سقوط دومین برج تجارت جهانی درگذشت. ۴ روز بعد جسد بیگارت، از میان آوار بیرون آورده شد. دوربین‌هایی که همراه بیگارت بود به همسرش داده شد. همسر او، دوربین‌ها را به یک دوست صمیمی بیگارت داد، فیلم‌ها در دو دوربین بیگارت سالم نمانده بودند، اما با وجود اینکه دوریبن دیجیتال پوشیده شده از خاکستر بیگارت سالم باقی نمانده بود و لنزهایش خراب شده بود، کارت فلش دوربین دست‌نخورده باقی مانده بود. ۱۵۰ عکس در فلش کارت، پیدا شد. در میان این عکس‌ها، عکسی بود که در ساعت ۱۰:۲۸ و ۲۴ ثانیه، یعنی کمی قبل از سقوط دومین برح تجارت جهانی در ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه گرفته شده بود.


۶- سال ۱۹۹۷: آخرین عکس دیانا: این عکس‌، سال قبل، هنگامی که تحقیقات تازه‌ای جهت پیدا کردن علت مرگ دیانا شروع شد، منتشر شد. این عکس آخرین عکسی است که از دیانا گرفته شده است. با وجود اینکه در این عکس فقط قسمتی از موهای دایانا پیداست، اما نشریات رقابت سختی را بر سر اینکه کدامشان برای اولین بار این عکس را چاپ کنند، شروع کردند. درواقع عکس‌هایی نظیر همین عکس، باعث مرگ دیانا شدند.

این عکس در ساعت ۱۲:۲۰ صبح روز ۳۱ اگوست سال ۱۹۹۷ گرفته شده است. در صندلی‌های جلو، راننده هتل و محافظ «دودی فاید» نشته‌اند و در صندلی‌های عقب پرنسس دیانا و دودی فاید قرار دارند. ثانیه‌هایی بعد از گرفته شدن این عکس، مرسدس آنها با سرعت ۱۰۵ کیلومتر در ساعت وارد یک مسیر زیرگذر شد، راننده کنترل ماشین را از دست داد و با یکی از ستون‌های زیرگذر تصادف کرد.

دیانا

در حالی که سرنشینان اتوموبیل، به سختی مجروح شده بودند، عکاسان همچنان به عکس‌برداری از آنها ادامه می‌داند، هنگامی که تیم اورژانس، عکاسان را دور می‌کرد، دیانا که هنوز زنده بود، نجوا می‌کرد : «تنهایم بگذارید.»

فاید بعد از تصادف بلافاصله مرد و دیانا ساعاتی بعد در بیمارستان درگذشت.


۷- سال ۱۹۷۷: آخرین عکس الویس پریسلی: این عکس، آخرین عکس موجود از پریسلی است که در صبح ۱۶ آگوست سال ۱۹۷۷ گرفته شده است. بعد از ظهر همین روز، نامزد پریسلی، پیکر بی‌جان او را در کف حمام پیدا کرد. گرچه پریسلی معتاد به داورهای آرامبخش بود، اما بعضی‌ها هم مرگ او را منتسب به واکنش آنافیلاکتیک او به داروی کدئینی می‌کنند که داندانپزشک پریسلی، یک روز قبل برای او تجویز کرده بود.

الویس پریسلی


۸- سال ۱۹۴۵: آخرین عکس آدولف هیتلر: این عکس، آخرین عکسی است که از هیتلر گرفته شده است و در آن هیتلر دو روز قبل از مرگش در محوطه بیرون پناهگاه در حال بررسی خرابی‌های بمباران‌ها دیده می‌شود. دو روز بعد مردی که آلمان‌ و جهان را درگیر ۶ سال جنگ ویرانگر کرد، تصمیم گرفت به زندگی خود پایان بدهد، اما قبل از آن با معشوقه‌اش «اوا براون» ازدواج کرد و وصیت‌نامه‌اش را نوشت. در بعد از ظهر ۳۰ آوریل سال ۱۹۴۵ هیتلر و براون در اتاقشان خودکشی کردند، هیتلر با خوردن قرص سیانید و شلیک به سرش خودکشی کرد و براون فقط با خوردن سیانید.

آدولف هیتلر


۹- سال ۱۹۴۵: آخرین عکس ان فرانک: «ان فرانک»، یک دختر یهودی بود که انتشار خاطراتش از دوره‌ای که از ترس نیروهای نازی، به همراه خانواده‌اش پنهان شده بود، او را مشهور کرد.

این عکس آخرین عکسی است که از ان فرانک و خواهرش -مارگوت- موجود است. این عکس در نیمه سال ۱۹۴۲ گرفته شده است. در انتهای همین سال، مارگوت به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد. «ان» به همراه خانواده‌اش پنهان شدند، اما محل اختفای آنها کشف شد و آنها به اردوگاه فرستاده شدند. مدارک نشان می‌دهند که مارگوت به خاطر سقوط از تختخواب و به سبب ضعف شدید ناشی از زندگی در کمپ نازی‌ها در گذشت و چند روز بعد هم «ان» از دنیا رفت.

ان فرانک


۱۰- سال ۱۸۶۵: آخرین عکس آبراهام لینکلن: شک و تردیدهایی در مورد اینکه کدام عکس، ‌واقعا آخرین عکس گرفته شده از لینکلن است، وجود دارد. با این همه، تصور می‌رود که این عکس، آخرین عکس گرفته شده از وی باشد. این عکس توسط عکاسی به نام «هنری ورن» گرفته شده است. یک ماه بعد از گرفته شدن این عکس، لینکلن برای دیدن نمایشی به تئاتر فورد رفت. در این زمان یک هنرپیشه شناخته شده به نام جان ویکس بوس John Wilkes Booth که جاسوس کنفدراسیون جنوب بود، پشت سر رئیس‌جمهور رفت و منظر ماند، نمایش وارد قسمت خنده‌دارش شود، به این امید که صدای بلند خنده تماشاگران، مانع از شنیده شدن صدای شلیک گلوله شود. وقتی صدای خنده بلند شد، «بوس» از اسلحه کالیبر ۴۴‌اش، به سر لینکلن شلیک کرد.

آبراهام لینکلن

برگرفته از وبلاگ یک پزشک


 
 
فرج الله صبا: نامه چارلی چاپلین به دخترش، کار من بود
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
 

کمتر کسی پیدا میشه که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش رو نخونده باشه. نامه ای که درکشور ما سی سال دست به دست چرخید . در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از  پشت میکروفن خونده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خوندن اون به لبخند غمگین چاپلین فکر کردن که جهانی از معنا رو در خود داشت . اگر بعد از این همه سال بهتون بگن این نامه جعلی است چی میگین ؟؟! لابد عصبانی میشید و از سادگی خودتون خنده تون میگیره . حالا اگر بگن نویسنده واقعی این نامه سی ساله که فریاد میزنه این نامه رو من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمیکنه چه حالی بهتون دست میده ؟ فکر میکنید واقعیت داره ؟ خیلی ها مثل شما سی ساله به فرج ا... صبا نویسنده واقعی این نامه همینو میگن : واقعیت نداره !!!!!

فرج ا... صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است . او سالها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار میاد .

.......... ماجرا برمیگرده به یه روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر .

فرج ا... صبا ، نویسنده این نامه، در گفتگو با شهروند: " سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد . به هر حال می خواستیم طبع آزمایی کنیم . این شد که در ستونی ، هر هفته ، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید . آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن می کرد . بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده . یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند ؟ گفتند : اگر زرنگی خودت بنویس ! خب ، ما هم سردبیر بودیم . به رگ غیرتمان برخورد و قبول کردیم . رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود . همان جا در  دم  در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم . از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم . آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه "فانتزی" از بالای ستون افتاد . همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال . "

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع میشه :" آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش میکردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را می فروختند ، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد . بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی ، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد.

حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ، ریشخندم کردند که چه میگویی؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !!!!

چارلی چاپلین و دخترش

و اما متن نامه این نویسنده نامدار ایرانی از قول چارلی به فرزندش جرالدین:

جرالدین دخترم ، اکنون تو کجا هستی ؟ در پاریس روی صحنه تئاتر ؟ این را میدانم . فقط باید به تو بگویم که در نقش ستاره باش و بدرخش . اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت داد ، بنشین و نامه ام را بخوان . من پدر تو هستم . امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد . به آسمان برو اما گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن . زندگی آنان که با شکم گرسنه و در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد ، هنرنمایی می کنند . من خود یکی از آنها بوده ام . جرالدین دخترم ، تو مرا درست نمی شناسی . در آن شبهای بس دور ، با تو قصه ها گفتم . آن داستان هم شنیدنی است . داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می  گیرد ، داستان من است . من طعم گرسنگی را چشیده ام ، من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند ، چشیده ام . با این همه زنده ام و از زندگان هستم . جرالدین دخترم ، دنیایی که تو در آن زندگی میکنی ، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است . نیمه شب آن هنگام که از تالار پرشکوه تئاتر شانزلیزه بیرون می آیی ، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند ، بپرس . حال زنش را بپرس . به نماینده ام در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بدون چون و چرا بپردازد اما برای خرج های دیگرت باید صورتحساب آن را بفرستی .

دخترم جرالدین ، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و به مردم نگاه کن و با فقرا همدردی کن . هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد ، دو پای او را می شکند . وقتی به این مرحله رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی ، همان لحظه تئاتر را ترک کن . حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام ، نامه را پایان می بخشم . انسان باش ، پاکدل و یکدل . زیرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است .

پدر تو ، چارلی چاپلین 


 
 
یاد تار شهناز...
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
 

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد... (حافظ)

**********************

یاد آن خرمی و سرسبزی

یا آن بیشه ی رویایی باران خورده

که پر از عطر و پر از چلچله بود

یاد آن بود و نبود

یاد آن هستی و شور

یاد آن عشق و غرور

یاد سرمستی آغاز بهار

یاد شوریدگی دیدن یار

یاد همسفره شدن با دریا

یاد همخانه شدن با جنگل

یاد همسویی باد و باران

یاد شعر و عرفان

یاد فال حافظ در شب سرد یلدا

یاد موسیقی جانبخش سه گاه

یاد تار شهناز

یاد شعر نیما

که به رنجوری گفت:

"یاد بعضی نفرات

رزق روحم شده است"

یاد دلتنگی خیس اخوان

یاد پرواز و عروج سهراب

یاد زیبایی مرداب به هنگام غروب

باد بی مرگی عشق

یاد منصور و سرافرازی دار

یاد چشمان به ره منتظر بلخی پیر

همه در خاطر من

دیرگاهی است به رقص آمده اند ...

***********************

پر پرواز ندارم دیگر

گوشه ی تنگ قفس

جایگاه من بی دل شده ی مجنون است.


 
 
نفرتم را بر یخ می نویسم
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
 

مارکز بعد از اعلان رسمی و تأیید سرطان وی و شنیدن خبر بیماریش این متن را به عنوان وداع نوشته است هر چند ابهاماتی درباره نویسندۀ آن وجـود دارد ... (گابریل گارزسیا مارکز ملقّب به گابو است). وی با رمان اعجاب انگیزش که 5 سال نوشتنش به طول انجامیده به نام صد سال تنهایی برندۀ نوبل ادبیّات 1982 در استهکلم است . گابو پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است ، هر چند تمام آثارش را نمیتوان در این دسته بندی قرار داد . به هر حال از دیگر کتب وی میتوان به عشق سالهای وبـا ، ساعت شوم ، کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد و یا ژنرال در مخمصه که گاه دیده ام برخی از ناشران آنرا به به ژنرال در هزارتوی خویش ترجمه کرده اند اشاره کرد. که معنای تحت الفظی اش همان ژنرال در مخمصه است. مارکز هرگز نوشتن این متن را تکذیب نکرد.

گابریل گارزسیا مارکز

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت؛ شاید همه آن چه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم. اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آن ها که در معنای نهفته آن هاست.

 کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشم هایمان را برهم می‌گذاریم ٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم. شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند ٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.

اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

گابریل گارزسیا مارکز

خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.

روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(*) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات"(**) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم . با اشکهایم گل های سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند. خداوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬ نگویم که «عاشقتان هستم» ، آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره )محبت آنهاست. اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من می گذارد ٬ در سایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسان ها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آن ها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم ٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.

به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

گابریل گارزسیا مارکز در کنار فیدل کاسترو

آه انسان ها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.

چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دورانگشت زمخت پدر می فشارد ٬ او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی این ها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود.

*- شاعر معاصر اروگوئه ای از کارهایش به مجموعه اشعارش با نام شب زده میتوان اشاره کرد)

**- خواننده ای معروف اهل اسپانیا

***************

آخرین کتاب مارکز ترجمه شد

خاطرات روسپییان سودازده من

کتاب را میتوانید از  اینجا  دانلود کنید.


 
 
بیایید زودتر بمیریم!
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
 
فاتحه اى بر آخرین قطعه
از گورستان شهر
 

قدیمى ها مى گفتند: روز پنجشنبه (شب هاى جمعه) ارواح به منازل خود مى آیند و از بازماندگان، فرزند یا همسر یا خواهر و برادر انتظار قرائت فاتحه و یا تلاوت قرآن یا اهداى نذرى و انجام یک کار خیر به نیت شادى روح خود را دارند، لذا عرف چنین بود که هنوز هم پابرجاست؛ بازماندگان پنجشنبه ها یا سر خاک مى روند و یا در مسجد محل چیزى را به یادشان خیر مى کنند و یا در منزل دو رکعت نماز براى والدین مى خوانند.


روزهاى پنجشنبه ارواح پیام آور این حقیقت هستند که مرگ از هر زورمندى قدرتمندتر، از هر پهلوانى پهلوان تر و از هر بازیگرى بازیگرتر است؛ همه جا هست و یک لحظه هم از هیچ کدامتان غافل نیست. بدون شک باید او را باور کرد!

۲۲۰ سال پیش که تهران پایتخت شد، همیشه گورستانش زیر گوشش بود، یعنى زمانى میدان حسن آباد بیرون شهر بود و جاى ایستگاه مرکزى آتش نشانى اولین گورستان تهران جا خوش کرده بود.

معروف ترین چهره عهد قاجار که در این گورستان به خاک سپرده شد، «پهلوان اکبر خراسانى» بود که در سال ۱۳۴۸ که خیابان را تعریض نمودند، سنگ قبرش هویدا شد. بنا بود در محل قبر به یاد پهلوان اثر نمادینى از کشتى پهلوانى و ورزش باستانى قرار دهند که طرح عملى نگردید و به دست فراموشى سپرده شد. در دوران پهلوى دوم شهردارى تهران گورستانى در شرق آماده نمود که به گورستان مسگرآباد معروف بود و براى اولین بار اداره متوفیات مجهز به آمبولانس شروع به کار کرد و مسئله مرگ و گور تهرانى شکل امروزى به خود گرفت. این گورستان تا پایان دهه ۴۰ اشباع گردید که حدود ۴ کیلومتر در شرق مسگرآباد گورستان جدیدى ساخته شد و نامش را شهردارى «گلچین» گذاشت.
این محل موقتى بود، زیرا طرح اصلى گورستان شهر همین بهشت زهرا بود که در مردادماه سال ۱۳۴۹ شمسى به مساحت ۵۰۰ هکتار افتتاح شد. بهشت زهرا تا پایان سال ۱۳۸۶ چهار قبرستان دیگر نیز به خود ضمیمه کرد که هر چهار قطعه پر شد. البته تهران به جز گورستان رسمى خود دو گورستان دایر در جنوب به نام هاى امامزاده عبدالله و ابن بابویه داشت، ۳ قبرستان دایر در غرب با نام هاى امامزاده معصوم، امامزاده حسن و امامزاده عبدالله (جى) و یک گورستان تازه نفس به نام «ظهیرالدوله» در شمال که امامزاده صالح، امامزاده على اکبر، امامزاده اسماعیل چیذر، امامزاده قاسم و امامزاده اسماعیل زرگنده هم پذیراى اموات تهرانى ها بود.
این محل ها به جز حدود ۳۰ امامزاده در سطح تهران بود که به طور غیر رسمى اموات را مى پذیرفت. ناگفته نماند تا پایان دهه چهل در قراء شمیرانات با ۳۳ پارچه آبادى گورستان هاى دایرى سرپا بود که هر کدام از شمیرانى هاى مقیم تهران مى مردند با وصیت متوفى در زادگاه خود یعنى یکى از قراء شمیران به خاک سپرده مى شدند.

طبق آخرین آمار ارائه شده از سوى شهردارى تهران، در حال حاضر روزانه حدود ۲۰۰ متوفى در بهشت زهرا به خاک سپرده مى شوند. مسئولان بهشت زهرا جهت جلوگیرى از وقفه کارشان ۱۶۰ هکتار از اراضى شرق بهشت زهرا را توسعه دادند که مسئولان باقرشهر بارها جلوى این توسعه اراضى را سد کرده اند.

بدون شک شکل گیرى باقرشهر مربوط به دو دهه اخیر است که حدود ۲۰ سال از شروع به کار بهشت زهرا گذشته و مشخص بود که این منطقه به دلیل مجاورت با گورستان شهر معضلات خاص خودش را دارد و نباید مورد اعتراض ساکنین جدیدالورود باشد. مناسب ترین طرح همین توسعه ۱۶۰ هکتارى است که قبل از هرگونه اتفاق ناخوشایند مى بایست پیاده شود، زیرا مگر مرده تهرانى را چند روز به دلیل عدم ظرفیت گورستانى مى توان در سردخانه ها نگاه داشت یا در منازل افراد به امانت گذارد.
 
سى سال پیش در اوایل پیروزى انقلاب طرحى داده شد که در منطقه سعادت آباد یک گورستان جهت منطقه شمیران در شمال تهران ساخته شود که پیش بینى روشن و درستى بود که متأسفانه به علت عدم ثبات در تصمیم گیرى عملى نشد و منطقه سعادت آباد به شکل امروزى درآمد با یک جمعیت صدهزار نفرى با مشکلات عدیده مربوط به شهرنشینى. این بلا به سر «تلو» هم خواهد آمد و یک منطقه صد هزار نفرى هم در شرق شمیران شکل خواهد گرفت. مشکلات عنوان شده نظیر ایجاد بار ترافیک سنگین و آلوده شدن آب جاجرود به دلیل گورستان شدن تلو مگر مى شود چاره اى نداشته باشد.

تهران امروز، تهران سال ۱۳۳۵ شمسى نیست که با یک بوستان به نام «پارک شهر» با یک منطقه اتوبوسرانى فقط در نارمک و با یک اداره گذرنامه فقط در شهر آرا اداره شود. تهران امروز به جاى یک پارک صدها پارک دارد. به جاى یک منطقه اتوبوسرانى ۱۰ منطقه اتوبوسرانى دارد و به جاى یک اداره گذرنامه ده ها اداره گذرنامه به کار مشغولند.

تهران امروز که خود گستردگى یک کشور را دارد (در حال حاضر کشورهایى در منطقه خودمان وجود دارند که از تهران کوچکتر و محدودترند) هرگز با یک گورستان مشکلاتش برطرف نخواهد شد.

با یک حساب ساده سرانگشتى مى توان نتیجه گرفت تهران که شرقش به دماوند و غربش به کرج و جنوبش به کهریزک محدود مى شود یک گورستان به نام بهشت زهرا دارد که اگر هم توسعه یابد جوابگوى اموات این کلان شهر نیست.

گورستان بهشت زهرا زمانى جوابگوى تهران بود که جمعیت آن حدود سه میلیون نفر بود. در حال حاضر تهران ۱۲ میلیونى است که به همین نسبت تمام امکانات شهرى چند برابر شده ولیکن مسئولان شهرى همچنان به دنبال این طرح هستند که تهران یک گورستان فراگیر داشته باشد که این غیرممکن است.تهران امروز نیاز مبرم به چهار گورستان در چهار جهت جغرافیایى خود دارد. چگونه آدم هاى زنده تهران را شهردارى با ۱۰ منطقه اتوبوسرانى به سر کارشان مى فرستد. آدم هاى مرده این شهر هم مى بایست با چهار گورستان آرامش یابند.

صاحبنظران مسائل شهرى اعتقاد دارند شوراى شهر با مسئولان محیط زیست انسانى اداره کل محیط زیست استان تهران مى بایست جلسه بگذارند و آنان را توجیه کنند که کوشش هاى شما و ما در راستاى رفاه مردم است. یک ساکن تهران که در امامزاده قاسم زندگى مى کند و عزیزش مى میرد باید آن را به بهشت زهرا ببرد مرگ عضو خانواده یک درد و انتقال جنازه و خدمات مربوط به آن مشکل دیگرى است. ما تهرانى ها در شهرى زندگى مى کنیم که روزانه ساکنین آن میلیون ها تن منواکسیدکربن، گوگرد، ازت و ازن میل مى کنند و نفس شان به شماره افتاده. سکته هاى قلبى که ناشى از آلودگى هواست بعد از آمار تصادفات دومین علت مرگ براى تهرانى ها است پس بیایید همکارى کنید و سفرهاى داخل شهرى را به حداقل برسانید.

به احترام اموات
بدون شک مرده یک ایرانى مسلمان همانطور که زنده آن، مقام و منزلتى براى خانواده خود دارد براى بازماندگان عزیز است. خوشبختانه بعد از انقلاب گورستان هاى شهرهاى ما هر کدام تبدیل به یک بوستان شده که افراد ضمن این که به زیارت اهل قبور مى روند از فضاهاى سبز و خرم آن نیز لذت مى برند.
 
اما مرگ در نگاه عرفان اسلامى منظرى بسیار زیباتر و باشکوه تر دارد، زیرا نه فقط برخلاف نظر ماده گرایان و حس گرایان، مرگ نابودى و فنا نیست بلکه گامى به مرحله کامل تر زندگى و آغاز حیاتى دوباره و به تعبیرى دیگر در حکم تولد دوباره انسان است، همانند تولد کودک و خروج از حالت جنینى به حالت مستقل بشرى. از این منظر، جهان مادى براى انسان، در حکم رحم مادر براى فرزند است. مولوى، عارف بزرگ ایرانى در اشعار خود اینگونه عنوان مى کند که «حیات» انسان منحصر به زندگى در بدن و این جهان نیست بلکه حیات به صورت زنجیره اى داراى درجات و مراحلى است که خروج از هر مرحله «مردن» از آن مرحله و ورود به مرحله بعدى «زندگى» و تولدى دوباره است.بنابراین جا دارد شوراى شهر و محیط زیست ما هم با هم کنار بیایند و تا آنجا که مى توانند کارى کنند که معضل گورستان شهرمان با این هدف که یک گورستان براى این کلان شهر خیلى کم است، حل شود تا اموات این کلان شهر سر و سامان بگیرند.

آرامش ابدى
در نهایت آن کسى که در زندگى موفق است و به فلاح و رستگارى رسیده است باید در زندگى چنان باشد که مرگ را پیش رو بیند و به فرموده قرآن مجید : «مانند کسانى که ایمان آورده و عمل صالح انجام مى دهند، آنان زندگى شان و مرگ شان یکسان است»، این کسان چه کسانى هستند:
«انسان هاى الهى آنان هستند که همه چیزشان، نمازشان و رفتار و سلوکشان و زندگى شان و مرگ شان براى خدا و در راه خدا طى شده است.»
منبع: روزنامه ی ایران 22 مهر 1387


 
 
تبلیغات قدیمی (1)
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
 

شیر خشک عروس

کفش ملی

پودر برف

ویتانا

کرم نیوآ