دل نوشته ها...

امان از دست این تهران و تهرانی!
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
 

حدود یک ماهه که برای محل کارم دنبال یه نیروی خدماتی خوب و قابل اعتماد می گردم. چند روز پیش یکی از همکاران گفت که یه نیروی خوبی سراغ داره که از بستگان نیروی خدماتی خودشه و کارش هم خوبه ولی خونش خرم آباده. اگر تمایل داشته باشی باید بیاد تهران. منم قبول کردم و بنده خدا دیروز اومد.

در نگاه اول انسان بسیار ساده ای به نظر می رسید که بعد از گفتگو نظرم تایید شد. بنده خدا از ساعت شش صبح تا حدود یک ظهر دنبال محل کار من گشته و در نهایت که کلی خسته شده بود از یک موتوری درخواست می کنه اونه به محل مورد نظرش برسونه و متوری بی انصاف هم مسیر حدودا نیم ساعته رو 8000 تومن ازش می گیره که قطعا برای آدمی مثل اون خیلی پوله.

بعد از شنیدن این موضوع متاثر شدم و از این که همشهری من چنین کاری کرده بسیار متاسف. یاد شعر شهریار افتادم که فریادش از دست تهرانی ها بلند بود. کجاست آن منش و جوانمردی و همیت تهرانی ها که همیشه از اون یاد می کردن. یادمه ضرب المثلی می گفت: ... نه خودش می خوره نه به بقیه می ده، ...فقط خودش می خوره و به بقیه نمی ده ولی تهرانی هم خودش می خوره هم به بقیه می ده. (برای این که جسارتی به هموطنان عزیز نشه اسم شهر رو ننوشتم)

البته باید اضافه کنم که احتمالا این فرد تهرانی اصیل نبوده وگرنه مردم شریف و بزرگوار تهران کجا و این اقدامات غیرانسانی کجا. به هر حال شعر شهریار رو براتون می نویسم خالی از لطف نیست.

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی

چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی!

چه طَرفی بست از این جمعیت، ایران جز پریشانی؟

چه داند رهبری، سرگشتۀ صحرای نادانی؟!

چرا مردی کند دعوی، کسی کاو کمترست از زن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کلّه ماهی خور، به طوسی کلّه خر گفتی

قمی را بد شمردی، اصفهانی را بَتَر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

به دستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

عدو را تا که ننشاندم بجای، از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده ست و حوضش، چشم ما روشن!

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

چو استادِ دغل سنگ محک بر سکّۀ ما زد

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد

چو تهران نیز تنها دید، با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟!

•••

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هریک را، به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سرنیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

چرا با دوست دارانت عناد و کین و لج باشد؟

چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد؟

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد؟!

هنوز از ماست ایران را، اگر روزی فرج باشد…

تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود

کجا بارت بدین سنگینی و کارَت بدینسان بود

چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود

کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان چونی؟! نه تیری ماند و نی جوشن!

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان

نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان

مگر در قصّه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بُنشَن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!


 
 
معنای نام برخی از کشورها
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
 

 خیلی از نام هایی که به زبان می آوریم دارای معانی و مفاهیمی خاص هستند که به دلیل تکرار و عادت توجهی به آن ها نمی شود. نام کشورها برگرفته از پیشینه ی تاریخی آن هاست که کمتر به آن توجه شده است. در اینجا معنی نام برخی از کشورهای جهان در جلوی نام آنها آمده و زبانی که ریشه این نام در اصل از آن گرفته شده در میان کمانک آورده شده است:

  1. آذربایجان: آتورپاتکان{نگهدار آتش}(فارسی/ دری)
  2. آرژانتین: سرزمین نقره(اسپانیایی)
  3. آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما(آفتابی) جنوبی(لاتین،یونانی)
  4. آفریقای مرکزی: سرزمین بدون سرما(آفتابی) مرکزی(لاتین،یونانی)
  5. آلبانی: سرزمین کوهنشینان
  6. آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن(فرانسوی - ژرمنی)
  7. آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود
  8. اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)
  9. اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)
  10. ارمنستان: سرزمین فرزندان ارمن،نام نبیره ی نوح"ع"(فارسی/ دری)
  11. ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی-ترکی-فارسی/ دری)
  12. اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)
  13. استرالیا: سرزمین جنوبی (از لاتین)
  14. استونی: راه شرقی (ژرمنی)
  15. اسرائیل: جنگیده با خدا (عبری)
  16. اسکاتلند:سرزمین اسکات ها{در لاتین قوم گائل را گویند}(لاتین)
  17. افغانستان:سرزمین قوم افغان(دری فارسی)
  18. اکوادور:خط استوا (اسپانیایی)
  19. الجزایر:جزیره ها(عربی)
  20. السالوادور:رهایی بخش مقدس(اسپانیایی)
  21. امارات متحده عربی:شاهزاده نشین های یکپارچه عربی(عربی)
  22. اندونزی: مجمع الجزایر هند(فرانسوی)
  23. انگلیس: سرزمین قوم آنگل(ژرمنی)
  24. اوروگوئه: شرقی
  25. اوکراین: منطقه مرزی(اسلاوی)
  26. ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی
  27. ایتالیا: شاید به معنی ایزد گوساله (یونانی)
  28. ایران: سرزمین نجیب زادگان (آریاییان) (فارسی دری)
  29. ایرلند: سرزمین قوم ایر (شاید هم معنی با آریا) (انگلیسی)
  30. ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)
  31. باهاما: دریای کم عمق یا ریشدارها(اسپانیایی)
  32. بحرین: دو دریا (عربی)
  33. برزیل: چوب قرمز
  34. بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان(لاتین)
  35. بلژیک: سرزمین قوم بلژ (از اقوام سلتی)، واژه بلژ احتمالاً معنی زهدان و کیسه میداده.
  36. بلیز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه‌ای بومی به معنای آب گل آلود
  37. بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشی)
  38. بوتان: تبتی تبار
  39. بوتسوانا: سرزمین قوم تسوانا
  40. بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار (از زبان‌های موره -دیولا)
  41. بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین
  42. پاراگوئه: این سوی رودخانه
  43. پاکستان: سرزمین پاکان
  44. پاناما:جای پر از ماهی(زبان کوئِوا)
  45. پرتغال: بندر قوم گال (از اقوام سلتی) (لاتین)
  46. پورتوریکو: بندر ثروتمند (اسپانیایی)
  47. تانزانیا:این نام از همامیزی تانگانیگا(سرزمین دریاچه تانگا + زنگبار است)
  48. تایلند:سرزمین قوم تای
  49. ترکمنستان: سرزمین ترک مانندها
  50. ترکیه: سرزمین قوی‌ها (ترکی با پسوند عربی)
  51. جامائیکا: سرزمین بهاران
  52. جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند(زبان آفار)
  53. چاد: دریاچه ( زبان بورنو)
  54. چین:سرزمین مرکزی(چینی)
  55. دانمارک: مرز قوم "دان"
  56. دومینیکن: کشور دومینیک مقدس (اسپانیایی)
  57. روسیه: کشور روشن ها، سپیدان (شاید از ریشه سکایی"راؤش")
  58. روسیه سفید (بلاروس):درخشنده، سفید (روسی)
  59. رومانی: سرزمین رومی ها
  60. زلاند نو:زلاند جدید(زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست)
  61. ژاپن: سرزمین خورشید تابان(ژاپنی)
  62. ساحل عاج:ساحل عاج
  63. سریلانکا: جزیره باشکوه (سنسکریت)
  64. سلیمان جزایر:از نام حضرت سلیمان
  65. سوئد: سرزمین قوم "سوی"
  66. سوازیلند:سرزمین قوم سوازی
  67. سوئیس: سرزمین مرداب
  68. سودان: سیاهان(عربی)
  69. سوریه: سرزمین آشور (سامی)
  70. سیرالئون: کوه شیر
  71. شیلی: پایان خشکی- برف (از زبان بومی آنجا)
  72. صحرا:بیابان(عربی)
  73. صربستان:سرزمین قوم صرب(یوگسلاوی: سرزمین اسلاو های جنوب)
  74. عراق: شاید ازایراک به معنای ایران کوچک(فارسی)
  75. عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبخت. واژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد است. سعود یعنی خوشبخت.
  76. فرانسه: سرزمین قوم فرانک (از اقوام سلتی)
  77. فنلاند:سرزمین قوم "فن"
  78. فیلیپین:از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ
  79. قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله (قرقیزی)
  80. قزاقستان: سرزمین کوچگران (قزاقی)
  81. قطر:شاید به معنای بارانی(عربی)
  82. کاستاریکا:ساحل غنی(اسپانیایی)
  83. کانادا: دهکده (زبان سرخپوستی"ایروکوئی")
  84. کلمبیا:سرزمین کلمب(کریستف کلمب)(اسپانیایی)
  85. کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)
  86. کویت: دژ کوچک (هندی-عربی)
  87. گرجستان:سرزمین کشاورزان(یونانی)
  88. لتونی : لاتویا
  89. لبنان:سفید(عبری)
  90. لهستان: سرزمین قوم "له"
  91. لیبریا: سرزمین آزادی
  92. مجارستان:سرزمین قوم مجار (مجاری)
  93. مراکش : مغرب
  94. مصر: شهر - آبادی
  95. مغولستان:
  96. مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین‌ها (یونانی)
  97. مکزیک:اسپانیای جدید(اسپانیایی)
  98. موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)
  99. میانمار: برمه
  100. میکرونزی:مجمع الجزایر کوچک(فراسوی)
  101. نروژ: راه شمال
  102. نیجر: سیاه (لاتین)
  103. نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)
  104. نیکاراگوئهدریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) - آگوئه (اسپانیایی)
  105. واتیکان: گرفته شده از نام تپه‌ای به نام واتیکان (اتروسکی)
  106. ونزوئلا: ونیز کوچک
  107. ویتنام: اقوام "ویت" جنوبی(ویتنامی)
  108. ویلز:بیگانگان(ژرمنی)
  109. هلند: سرزمین چوب (آلمانی)
  110. هند:پر آب (فارسی باستان)
  111. هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)
  112. یمن: خوشبخت
  113. یونان: سرزمین قوم "یون"

 
 
پادشاه فصل ها پاییز
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
 

با فرا رسیدن پاییز دو حس متفاوت به من دست می ده. اول ابتهاج و سرخوشی از مشاهده ی چشم اندازهای متفات در این فصل زیبا و  بازی بی نظیر رنگ که هیچ نقاش چیره درستی را یارای مقابله با آن نیست و دیگر دلگیری و اندوه از ریزش برگ های زیبای رنگارنگ بویژه هنگام غروب.

ولی با این حال زیبایی های پاییز به هیچ وجه قابل قیاس با دلگیری هاش نیست. اصلا نمی دونم چرا طبع و ذوق ام بیشتر در این فصل به غلیان در می آد. البته خیلی از شاعران هم این گونه بوده اند خصوصا شعرای معاصر که از بین آن ها حس و نگاه اخوان رو به پاییز بیشتر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث (م.امید) از کلامی مطنطن و مستحکم و شعری روان با درون مایه هایی تأثیر گذار برخورداره.

یکی از زیبا ترین اشعار وی شعری است به نام "باغ من" که به توصیف باغی می پردازه که دست خزان برگ هاشو ریخته و هیبتی متفاوت به باغ داده . بر خلاف نظر عموم مردم که باغ را به هنگام بهار و یا تابستان دوست دارند، امید در این شعر زیبایی های یک باغ خزان زده را بازگو می کنه با نگاهی متفاوت و هنرمندانه. اصلا هنر یعنی همین نگاه متفاوت. خیلی ها به دفعات ماه رو دیدن ولی فقط نیما بود که گفت"می تراود مهتاب" یا باغ پاییز را افراد بی شماری مشاهده کرده اند ولی این اخوانه که به چنین توصیف شاعرانه ای دست می زنه.

من که تا کنون شعری زیباتر از این در توصیف پاییز نخوندم. اولش خواستم یه شعر از خودم بذارم ولی نتونستم. این شعر رو بخونید و لذت ببرید. هرچی تصویرسازی ذهنتون بیشتر باشه، لذتش هم بیشتره.

باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد
گو برید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز


 
 
خدایا با من حرف بزن
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
 

مردی با خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"

یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن.....

آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد؛

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....

ستاره ای درخشید اما مرد ندید؛

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد؛

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو

خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

"بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"  


 
 
غربت
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

با من حرف بزن!

ای دیریافته از تو سخن می گویم.

نامت امیدی است در تنها ترین روزگاران، که یأس را تخطئه می کند

و عشقت سپیده دمی است، که در تاریکی مرگبار وهن روشنم می دارد

کلامت گرمایی امید بخش است، در روزگارانی که عشق را بر سر کوچه حراج می کنند

و وجودت تلاشی است که از سعی صفا و مروه بی نیازم می کند

نگاهت پر از عشقی است که زنده ام می دارد (و من آن را جاودانگی نام خواهم نهاد)

و خنده ی کودکانه ات، حس اعتمادی است، که در سردترین روزگاران بدگمانی و شک باورم می کند

غربت اشک هایت توبه ی عاشق است

و تپش قلبت باران محبتی است که از دیگرانم بی نیاز می کند؛

حضورت مرهمی است بر زخمی کهنه (از آن گونه که آن را درمانی نیست)

شکنجه ی دردآور سکوتت را پایان ده

ای دیریافته از تو سخن می گویم!


 
 
تضمین از غزل حافظ
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر"

غیر آواز طلایی سه تار خورشید

ندهم گوش به آهنگ شب تار، دگر

ای نگه دوخته بر شمع سراپا مرده

تا کی امید ز مردار به مردار دگر

خیز و از مایه ی خونین دلت جامی ساز

تا کند زیر و زبر چرخ به کردار دگر

ای دریغا که پس ریختن هر دیوار

سد کند راه سحر هیبت دیوار دگر

چو رها پیکر خورشید بشد از سر دار

قد برافراشت دگر باره سر دار دگر

گوش کن نغمه ی خورشید از آن قله ی اوج

قصه ی عشق همی گفت به گفتار دگر

"گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

به جز از خدمت رندان نکنم کار دگر"


 
 
مقامِ نگرفتن
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
 

گویند روزی بازار آتش گرفته بود و بسیاری از مردم میان آتش می سوختند. دو کودک نیز در آتش گیر کرده بودند و شعله های آتش در اطراف آنان زبانه می کشید. پدر آن دو کودک سخت نگران و اندوهگین بود و فریاد می زد: "هر کس این دو کودک را نجات دهد هزار دینار طلا به او هدیه می دهم " و هیچ کس جرأت نداشت به آتش نزدیک شود.

ابوالحسین نوری* پیش آمد و گفت "بسم الله الرحمن الرحیم" و در میان بهت و تعجب حاضرین قدم در آتش نهاد و دو کودک را به سلامت از آتش بیرون کشید بدون آن که مویی از آنان سوخته باشد. پدر کودکان نزد وی آمد و به عنوان قدردانی هزار دینار طلا پیش او نهاد. نوری گفت: "بردار و شکر خدای تبارک را به جای آور که این مقام را به خاطر نگرفتن به ما داده اند و بدان که این طلا با آن خاکستر که در این جا جمع شده است در چشم ما یکی است!   

* ابوالحسین احمد بن محمد نوری از مردم دهکده ی "بغشور" است که بین راه مرو و هرات واقع است. وی از عرفای همزمان با جنید بغدادی بوده است. مرگ وی را 295 هجری قمری نوشته اند.


 
 
بودا از دیدگاه معتقدان مختلف
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
 
در آیین بودیسم، بودا (Buddha) میتواند به هر موجود زنده ای که به طور کامل بیدار و آگاه (هدایت) شده و نیروانا (Nirvana) را تجربه کرده باشد، اطلاق شود.

در کتاب مقدس پالی کانون (Pali Canon) و مکتب تراوادا (Theravada)، اصطلاح "بودا" معمولا برای کسی که به طور مستقل و بدون داشتن معلمی که دارما ()Dharma –قانون حکمفرما به طبیعت- را برایش توضیح داده باشد،دارای فکری روشن و هدایت شده باشد (یعنی چشمانش به سوی آگاهی یا دارما گشوده شده باشد) و آنچه میداند به دیگران بیاموزد، به کار میرود.

گاهی بودا در سطح وسیعتر برای اشاره به تمام کسانی که موفق به رسیدن به مرحله نیروانا شده اند استفاده میشود. در مقابل، افرادی که تحت تعالیم بودا به مرحله بیداری رسیده اند، آراهانت (Arahant) نامیده میشوند، عنوانی که به بوداها نیز اطلاق شده است. آراهانت ها و بوداها در رابطه با نیروانا از جهات بسیاری یکسانند اما در شیوه رسیدن به این کمال یا پارامیس (paramis) با هم تفاوت دارند.

مجسمه ای از بودا ساکیامونی (Sakyamun) در گومپا تاوانگ (Tawang Gompa) هند
در آیین ماهایانا (Mahayana)، تعریف بودا درباره هر موجودی که کاملا آگاه شده باشد صدق میکند و در اینجا، آراهانتهای آیین تراوادا نیز به نوعی بودا محسوب میشوند. بودیستها اعتقاد ندارند که سیدارتا گواتاما (Siddhartha Gautama) تنها بودای موجود است. کتاب پالی کانون به بوداهای بسیاری قبل از او اشاره داشته است در حالی که آیین ماهایانا نیز به جای بوداهایی در تاریخ، از بوداهایی به شکل صور فلکی یاد کرده است. یک اعتقاد رایج در میان تمام پیروان بودیسم، این است که بودای بعدی کسی است که مایتره آ (Maitreya) یا مه ته یا (Metteyya) نام دارد.

انواع بودا
در پالی کانون به دو نوع بودا اشاره شده است: سامیاکسام بودا (samyaksambuddha) و پراتیکا بودا (pratyekabuddha). یک نوع سوم بودا هم در تفاسیر این کتاب آمد است که ساواکا بودا (savakabuddha) نام دارد.

1. سامیاکسام بودا کسانی هستند که به مقام بودا رسیده اند و سپس تصمیم گرفته اند حقیقتی که کشف کرده اند را به دیگران بیاموزند. آنها با آموختن دارما، در زمان یا موقعیتی که این تعالیم فراموش شده اند، دیگران را به سوی بیداری هدایت میکند. سیدارتا گواتانا نیز یکی از این سامایاکا بودا ها به شمار می آید.

2. پراتیکا بودا که گاهی بودای خاموش نیز خوانده میشود، از این جهت به سامیاکسام بوداها شباهت دارد که آنها هم به مرحله نیروانا میرسند و بسیاری از قدرتهای سامیاکسام بوداها را نیز به دست می آورند اما قادر به تدریس آنچه کشف کرده اند نیستند. آنها از نظر رشد روحی، نسبت به گروه قبل در رده دوم قرار دارند و میتوانند به دیگران فرمانهایی بدهند اما قدرت آنها تنها در حد هدایت به سمت اعمال خوب و مناسب است. پراتیکا بوداها در بعضی از متون به عنوان افرادی که از طریق کوششهای ودشان موفق به درک دارما شده اند توصیف میشوند که فاقد علم لایتناهی و چیرگی بر ثمره یافته های خود هستند.

3. ساواکا بوداها پس از شنیدن تعلیمات سامیاکسام بودا (مستقیم یا غیر مستقیم) به مرحله نیروانا میرسند. مرید یا شاگرد سامیاکسام بودا، سایاکسا –به معنای شنونده یا پیرو- نامیده میشوند و پس از رسیدن به مرحله آگاهی، به آنها آراهانت میگویند.

ویژگیهای بودا
عده ای از پیروان بودیسم، بودا را با نه صفت ممیزه درنظر می آورند:

1. شخصی شایسته
2. دارای آگاهی کامل و خودیافته
3. در دانش و رهبری به حد کمال
4. موفق
5. دانای بی رقیب جهان
6. رهبر بی رقیب گمراهان
7. معلم خدایان و انسانها
8. هدایت شده
9. خوشبخت

در پالی کانون بارها به این ویژگیها اشاره شده است و هر روز در صومعه های بودایی به شکل یک سرود خوانده میشود.

ادراک روحانی
تمام آیینهای بودایی اعتقاد دارند که بودا، ذهن خود را به طور کامل از هوسها، امیال، نفرت و جهل پاک کرده است و دیگر در بند زنجیره تناسخ قرار ندارد. یک بودا کاملا آگاه و بیدار است و حقیقت غایی و نهایی را درک کرده است و بنابراین، رنج و عذابی که در دوران زندگی گریبانگیر افراد ناآگاه است را برای خویش به پایان رسانده است.

سرشت بودا
مکاتب مختلف بودیست، تعاریف مختلفی از سرشت بودا دارند.

پالی کانون: بودا انسانی والاست
مکاتب مختلف دیدگاههای مختلفی نسبت به بودا دارند، در آیین تراوادا، بودا انسانی با قدرت فراوان و بیحد فیزیکی بوده است. بدن و ذهن بودا، مانند انسانهای دیگر، ناپایدار و فانی بوده است. با این حال، یک بودا میتواند سرشت بدون تغییر دارما را تشخیص دهد، که قانونی ابدی و پدیده ای غیر شرطی و بی انتهاست. این دیدگاه در مکتب تراوادا و مکاتب اولیه بودایی معمول است.

هرچند مکتب تراوادا بر خصوصیات فوق طبیعی و جنبه های الهی بودا که در پالی کانون به آنها اشاره شده، تاکید نمیکند، اما ما نشانه هایی از متعالی بودن بودا را در این شرع میبینیم.

مفهوم "بودای ابدی" به طور ضمنی در بسیاری از احکام پالی کانون و جایی که نیروانا با صفات "جاویدان" و "نامیرایی" توصیف میشود، آمده است و از بودا به عنوان" بخشی از وجود برهما" ، خود دانش" و "اساس خلقت" یاد شده است.

در پالی کانون، بودا گواتاما به عنوان موجودی که "معلم خدایان و انسانهاست" یاد شده است. کسی که به خاطر دارا بودن نیروانا از تمام انسانها و دایان بالاتر بوده و از بزرگترین سعادت بهره مند است. در حالی که حتی خدایان در کتاب ودا، همچنان دچار خشم، ترس، ماتم و مانند آن هستند.

بودای ابدی در آیین ماهایانا
در تعدادی از احکام موجود در ماهایانا، بودا بودا چنین آموزش داده است که لزوما بودا نباید نباید یک انسان باشد بلکه میتواند موجودی به کلی متفاوت باشد و این موجود، در تمام نمودهای متعالی بدن/ذهن، دارای زندگی لایتنهاهی و ابدی است، در همه چیز حاضر است و دارای کیفیتها و خصایص بزرگ و بی اندازه است. بودا در ماهاپاری نیروانا سوترا میگوید: " نیروانا به عنوان چیزی جاودان تعریف شده است، بودا نیز چنین است و به این ترتیب ائو هم جاودانه است و هرگز تغییر نمیکند." این گفته به خصوص از نظر نظریات متافیزیکی و اصول رستگار شناسی در لوتوس سوترا (Lotus Sutra) حایز اهمیت است. بر اساس این احکام، ناتوانی در تشخیص ابدیت بودا یا حتی بدتر از آن، انکار این جاودانگی، مانع عظیمی بر راه دستیابی به آگاهی ایجاد خواهد کرد.

از نظر دولپوپا (Dolpopa)، استاد بودیست تبتی، بودا باید به عنوان جوهر شگفت آور هرچیز و برآورنده آرزوها و خارج از حیطه درک ما، شناخته شود.

بودا در مقابل خداوند
یک تصور غلط و رایج در میان غیر بوداییان این است که بودا، برای پیروانش نقش خدایی دارد. البته بوداییان خدا پرست نیستند و در کل در مکتب آنان درباره وجود آفریدگار توانا و یا حضور یک وجود عالی رتبه در روند آگاهی، چیزی آموزش داده نمیشود.

بودا راهنما و معلمی است که مسیر آگاهی را نشان میدهد، هرچند که کوشش برای رسیدن به این آگاهی بر عهده شخص است. به طور کلی، تعریف پذیرفته شده خداوند، وجودی است که جهان را خلق کرده و حاکم آن است. در بودیسم، منشاء و آفریننده جهان خدا نیست، بلکه دلایل و شرایط مختلفی برای به وجود آمدن جهان وجود دارد که در طی سالیان از دسترس دور شده و فراموش گشته اند.

در کل، احکام، اسناد، آداب و رسوم و هرآنچه از مکتب بودیسم وجود دارد چنین القا میکند که بودا وجودی حاضر در همه جا، دانای کل، آزادیبخش و حقیقت نامیرای همه چیز است و در نتیجه میتوان گفت این تعریف تا حدی به تعریف معتقدین به آیین وحدت وجود یا پانتئیسم (Pantheism) نزدیک است.

نشانه های ظاهری
تجسم بودا در بسیاری از تصاویر و مجسمه ها دارای تعدادی نشانه های ظاهری خاص است که نشانه های آگاهی دانسته میشوند. این نشانه ها از مکتبی به مکتب دیگر متفاوتند اما دوتا از آنها در همه موارد دیده میشوند:

• یک برآمدگی مشخص پیشانی و بالای سر که نشانه تیزهوشی و قدرت والای ذهن اوست.

• لاله گوش بزرگ و بلند که نشانه توانایی درک و دریافت فراوان اوست.

اشاره های دست
حالات قرارگیری و اشارات دست در مجسمه ها و تصاویر بودا که به ترتیب آسانا (Asana) و مودرا (Mudra) نامیده میشوند، درجای خود بسیار مهم هستند. اما محبوبیت هر آسانا یا مودرای به خصوص، کاملا مختص منطقه و آیین مردمان آن است. برای مثال حالات و اشاراتی که در چین و ژاپن معمول هستند، تقریبا در هند دیده نمیشوند. 


 
 
مرگ و تجربه پس از آن!
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
 
دکتر سام پرنیا یکی از بزرگترین متخصصان تحقیقات علمی درباره مرگ است. او و تعدادی از همکارانش هفته قبل درباره پروژه سه سالشان یعنی تجربه خارج از جسم صحبت کردند.

این پروژه که AWARE نیز نامیده می شود (به معنای هشیاری پس از عملیات احیا) شامل مطالعه بر روی 25 کلینیک در اروپا، آمریکا و کانادا می باشد و بر روی 1500 انسان که از ایست قلبی نجات یافته اند، آزمایش می شود. در ادامه خلاصه ای از صحبتهای دکتر پرنیا با مجله تایم درج می شود.

چه روشهایی برای تایید ادعای مردم در رابطه با تجربه "تقریباً مرده بودن" آنها استفاده می شود؟
وقتی قلب شما از تپش می ایستد، خون به مغزتان نمی رسد و در پی آن در طول ده ثانیه فعالیت مغز باز می ایستد. در حدود ده تا بیست درصد از کسانی که بعد از این دوره به زندگی بازگشته اند، ادعا داشتند که در آن چند دقیقه هوشیار بوده اند. سئوال اینجاست که آیا این ادعا حقیقت دارد یا فریبی بیش نیست؟

آنها ادعا می کنند که از جایی نزدیک سقف اتفاقات را مشاهده می کرده اند. پس اگر ما بتوانیم دویست یا سیصد نفر را داشته باشیم که از نظر بالینی مرده اند و آنها را بتوان به زندگی برگرداند تا به ما بگویند قادر به دیدن چه چیزهایی بوده اند، تایید می شود که هوشیاری وجود دارد با اینکه عملکرد مغز متوقف شده است.

این پروژه چطور با درک عمومی از مرگ ارتباط پیدا می کند؟
مردم فکر می کنند مرگ تنها در یک لحظه اتفاق می افتاد، هر کسی یا مرده است یا زنده و چیزی در این میان وجود ندارد. این تعریف اجتماعی است اما تعریف پزشکی می گوید، وقتی قلب از تپش می ایستد، ریه کار نمی کند و در نتیجه مغز از کار می افتد و مرگ حادث می شود.

وقتی پزشکان در مردمک بیمار نور می اندازند و مردمک عکس العملی نشان نمی دهد زیرا عکس العملش نشاندهنده کارکردن مغز است، آنوقت یعنی او مرده است. پنجاه سال قبل مردم بعد از این تایید، قادر به برگشت به زندگی نبودند.

تکنولوژی چطور با اعتقاد یک لحظه ای بودن مرگ به مبارزه برمیخیزد؟
امروزه تکنولوژی ای داریم که می توانیم مردم را به زندگی برگردانیم. در واقع داروها پیشرفت زیادی کرده اند. داروهایی که که سرعت پروسه آسیب به سلولها و مغز و در نتیجه مرگ را پایین می آورند. تصور کنید که شما بیماری دارید که قلبش کاملا ایستاده و این داروها کمک می کنند تا اتفاقات بعد از مرگ بیش از یکساعت و حتی تا دو روز طول بکشد. البته اینکار پزشک را با سئوالات اخلاقی زیادی مواجه خواهد کرد.

اما چه اتفاقی برای شخص در حال وقوع است؟
وقتی قلب از تپش می ایستد ، بخاطر نبود جریان خون، سلولها به تکاپو می افتند تا خود را زنده نگه دارند. در طول پنج دقیقه آنها شروع به صدمه دیدن و تغییر کردن می کنند. بعد از یکساعت آسیب انقدر زیاد است که که اگر ما قلب را به کار بیندازیم و خون پمپاژ شود نیز شخص زنده نخواهد شد زیرا سلولها مقدار زیادی آسیب دیده اند و سلولها به تغییر ادامه می دهند و در عرض چند روز بدن متلاشی می شود.

پس مرگ یک لحظه نیست، و زمانی شروع می شود که قلب می ایستد و زمانی به اوج می رسد که بدن متلاشی و سلولها تجزیه می شوند. آنچه مهم است این نکته است که چه اتفاقی برای ذهن شخص می افتد؟ هوشیاری و ذهن او در طول مرگ چگونه است؟ آیا آنها همراه با قلب متوقف می شوند؟ این چیزی است که هنوز نمی دانیم.

اولین مصاحبه شما با فردی که تجربه هوشیاری خارج از بدن را گزارش کرده بود، چگونه بود؟
بسیار متواضعانه! زیرا آنها افراد هوشمندی هستند که به دنبال شهرت یا توجه نمی گردند و حتی این مسئله را با کسی در میان نگذاشته اند زیرا از آنچه دیگران ممکن است درباره شان بیندیشند می ترسیدند. من از ده سال پیش تاکنون با بیش از پانصد نفر اینچنینی صحبت کرده ام و حتی با پزشکان و پرستاران حاضر در آن محل نیز حرف زده ام و تایید کردند که بیمار دقیقا حقیقت را تشریح کرده و آنها توضیحی برای این پدیده نداشتند.

چرا دربرابر تحقیقات شما اینهمه مقاومت از سوی عموم وجود دارد؟
زیرا ما بر چیزی پافشاری می کنیم که در حدود علم است و این علیه فرضهای قرار می گیرد که در ذهن مردم تثبیت شده است. مردم می گویند: وقتی شما می میرید، دیگر مرده اید. مرگ یک لحظه است اما این نظریه علمی نیست! همانطور که وقتی ما در لایه های اتم قرار می گیریم می بینیم قوانین نیوتن کارآمد و صحیح نیستند و همین مسئله باعث بوجود آمدن فیزیک جدیدی به نام کوآنتوم می شود.

حالا توجه کنید که در اکثر مواقع ذهن، هوشیاری و مغز یکی شمرده می شوند، اما وقتی مغز متوقف شده است چطور ممکن است هوشیاری رخ دهد؟ پس مانند فیزیک کوآنتوم، ما نیز به علم جدیدی نیاز داریم و امیدواریم که CERN به ما در یافتن این پاسخها کمک کند.

www.time.com


 
 
تفریحات و سرگرمی های مردم تهران قدیم
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧
 
در تهران قدیم، همانند هر دوره تاریخی دیگری از تاریخ، مردم به موازات فعالیت های اجتماعی و شغلی شان دارای تفریحات و سرگرمی هایی بودند که با آنها اوقات فراغت خود را پر میکردند.
زیارت بقاع و اماکن متبرکه
یکی از بارزترین دلمشغولی های مردم تهران نشین در گذشته، زیارت بقاع و اماکن متبرکه در روزهای تعطیل بود. مرقد حضرت عبدالعظیم در حوالی تهران هر هفته روز جمعه عده کثیری از تهران نشین ها را به خود جذب می کرد و خانواده ها از حدود طلوع آفتاب بار و بنه سفری یک روزه را بسته و خود را به شهر ری می رساندند و ضمن زیارت بساط استراحت را در مزارع و باغات اطراف ری و حتی در صحن مطهر می گستراندند. غیر از حضرت عبدالعظیم، امامزاده داوود نیز مورد توجه عده زیادی بود ومردم از بعد از ظهر پنجشنبه پا در سفر می گذاشتند و در آخرین ساعات جمعه بر می گشتند و بقعه سید ناصرالدین، بقعه سید اسماعیل و مرقد امامزاده زید، امامزاده یحیی، امامزاده سید ولی، امامزاده اسحق و بقاع هفت تن، چهل تن، پیر عطار، هفت دختران، بیبی شهربانو و ... نیز جزو این اماکن بودند.

معرکه گیری و مسئله گویی

به موازات استقبال مردم از این زیارتگاه هاف عده ای از کسانی که دارای تخصص های ویژه ای در زمینه های نقالی و هنر های نمایشی بودند نیز در کنار این اماکن بساط می گستردند و موجبات سرگرمی مردم را فراهم می کردند. مرشد بعد از جمع شدن مردم یک مساله فقهی را مطرح می کرد و از بچه مرشد می خواست که به آن جواب بگوید. و در صورت کسالت مردم به سوال جواب های مضحک می پرداختند.

شهر فرنگ، یکی از سرگرمی های مردم تهران قدیم

علاوه بر مرشد ها، معرکه گیران و شعبده بازان نیز در روزهای تعطیل بازار پر رونقی داشتند و با کارهایی از قبیل پاره کردن سینی مسی، خوابیدن روی تخت میخدار و .. مردم را سرگرم می کردند . شمایل گردانی و نقالی نیز جایگاه ویژه ای در بین تفریحات مردم تهران قدیم داشت.

گردش در باغات و لوطی عنتری ها
گروه های دیگری از مردم نیز عازم باغات و سایر گردشگاه های تهران نظیر چشمه علی، دوشان تپه، پس قلعه، عشرت آباد، میدان باغشاه و ... می شدند و وقت خود را بیشتر با بازی های دسته جمعی مثل: الک دولک، یک پی دو پی، دوک بازی و ... می گذراندند و ضمنا فرصت داشتند تا از عملیات لوطی عنتری ها که به انجام نمایش هایی با میمون و سایر حیوانات تربیت شده نظیر خرس می پرداختند دیدن کنند.

ترنا، بازی همه گیر
در بین تفریحات ترنا بازی گستردگی و جاذبه بیشتری داشت وامکان شرکت آن برای همه و در هر مکانی وجود داشت و بخشی از وقت مردان و پسران را در روزهای تعطیل پر می کرد.

خیمه شب بازی
خیمه شب بازی یا تئاتر عروسکی یکی دیگراز تفریحات مدرنی بود که در دوره قاجاریه در تهران رواج یافت و استفاده از آن به صورت یکی از تفریحات مورد علاقه مردم درآمد.

بند بازی و عملیات آکروباسی
بند بازی و عملیات آکروباسی، تقریبا سرگرم کننده ترین و در عین حال جدیدترین تفریح و سرگرمیتهران نشین ها بود و علاوه بر عده ای که در مکان هایی خاص انجام می دادن و هنرنمایی آنان احتیاج به پرداخت پول و بلیط داشت، دستجات کوچکی از آنها نیز در معابر عمومی به ارائه هنر خود می پرداختند و مردم را سرگرم می کردند.

سیاه بازی
یکی از پرطرفدار ترین تفریحات مردن تهران را نمایشنامه های تخته حوضی تشکیل می داد که محل اصلی اجرای آن تعدادی از قهوه خانه های تهران بود اما به راحتی می توانست در داخل حیاط خانه ها نیز اجرا شود. کریم شیره ای یکی از معروفترین دلقکان دربار قاجاریه بود.

تفریحات زنانه
در نظام اجتماعی تهران قدیم، زنان دارای نقش چندان فعالی در هیچیک از امور نبودند و به همین جهت جای چندانی در تفریحات نداشتند جز آن دسته از زنان که با خانواده خود به زیارت اماکن متبرکه می رفتند. زنان هیچگونه وسیله تفریحی نداشتند، بلکه آنها هم دارای یک سری وسایل و امکاناتی برای پر کردن فراغت خود بودند که ار آن جمله می توان به برگزاری مجالس روضه خوانی زنانه در منزل، شرکت در مجالس روضه خوانی و مجالس قرائت قرآن و حدیث اشاره نمود.

کریم شیره ای و دار و دسته اش (معروف ترین دلقک دربار قاجاریه)

جز این رفت و آمدهای زنانه و دور هم نشستن در ساعات مختلف روز یکی از وسایلی بود که وقت زنان را پر می کرد و طی این نشست و برخاستهای زنانه، فرصت مناسبی بود تا زنان بتوانند طرز پخت انواع غذاها و شیرینی ها، شیوه تهیه ترشیجات و مرباجات و نحوه دوخت و دوز را از هم یاد بگیرند. در این جلسات غیبت کردن از دیگران و بزرگ کردن معایب انان، یا افشای اسرارشان حلاوت خاصی داشت.

بازار فالگیری و توسل به جادو و جنبل هم در بین زنان گرم بود . زنان فالگیر با مبطلات و محملات خود زنان ساده لوح را سر کیسه می کردند مقداری آت و آشغال به عنوان طلسم و بخت گشا و ... به آنها می فروختند. اما هر چه بود، زنان خانه دار از فالگیر ها استقبال خوبی می کردند. عده ای از فالگیران، فروشنده لوازم آرایش و جواهرات بدلی نیز بودند و به هر خانه ای که پا می گذاشتند علاوه بر فالگیری مقداری کالا نیز می فروختند که این زنان نزد عوام به کولی و غربتی شهرت داشتند و حداقل زیرو رو کردن بساط آنها جزو تفریحات زنان بود.

تهران قدیم
نوشته : م.حسن بیگی


 
 
جانوران اساطیری در یونان باستان
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧
 
آرگوس (Argus) : آرگوس، یکی از قهرمانان اساطیر یونان است که به آرگوس مشاهده گر مشهور است. علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو Io، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود.

Chimaera ترکیبی از شیر ، بز و مار

کایمرا (Chimaera) : کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس (Typhoeus) و موجودی نیمه پری، 
Chimaera ترکیبی از شیر ، بز و مار نیمه مار به نام اکیدنا (Echidna) است و یکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی شیر و نیمی بز بوده و از دهانش آتش میریخته است. این هیولا ، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا Lycia بود و به دست مردی به نام بلروفون (Bellerophon) از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد.

سایکلوپ ها (Cyclopes) : یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- میدانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سایکلوپ ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند.

 
اکیدنا (Echidna) : هیولای مونثی که نیمی پری و نیمی مار بود و در غاری زندگی میکرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک میکرد و هر موجودی که از آن حوالی میگذشت را میخورد. این موجود فانی اما درای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.

هکتاتون کایرس (Hecatonchires) : هکتاتون کایرس به معنی "صد دست" است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها میتوانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند.

غولها (Giants) : غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند و برای رسیدن به مقر آنها، بالای ک.هی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

گورگون ها (Gorgons) : در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.

Medusa


 
مدوزا (Medusa) : مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا میکند، موجب خشم این الهه میشود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون در می آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس (Pereus) کشته میشود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق میشود بت هوشمندی سر او را از بدن جدا کند. گفته میشود که در این زمان، دو تا از موجودات افسانه ای، پگاسوس (Pegasus) و کریسائور (Chrysaor) که فرزند مدوزا و پوزئیدون بوده اند، از بدن مدوزا خارج شده اند.

تایفویوس (Typhoeus) : تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج نا امیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق میشود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند میکشد. هرمس به نجات زئوس میآید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین میبرد. گفته میشود که تایفویوس زیر کوه اتنا (Etna) در سیسیل دفن شده است.

Cerberus

سربروس (Cerberus) : سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود میداده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمین میشده است. تنها چند تن از افراد زنده موق شدند به طریقی از این سد بگزرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس (Orpheus) بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش یوریدیس (Eurydice) برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس (Eurystheus) پیشکش کند.

سیرن ها (Sirens) : سیرن ها خواهرانی بودند که در بخشهای پر صخره دریا میزیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور میکشیدند. گفته میشود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس Achelous خدای طوفان بوده اند.

 
پگاسوس (Pegasus) : پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون میخواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد.

Pegasus

کریسائور (Chrysaor) : کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها میدانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا میدهد.
منبع: www.senmerv.com

 
 
مکتب علی
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
 

امام علیچه رنجی بزرگ تر از اینکه ملتی عاشق علی باشد و عاقبت یزید را داشته باشد؟ و چه رنجی بالاتر از اینکه کسانی که می بینیم در چه سطحی از معنویت، از آگاهی، از منطق و از انصاف هستند باید از علی و از مکتب علی سخن بگویند و مردم را با مکتب علی آشنا کنند؟ و چه رنجی بالاتر از اینکه در این دنیا یک ملتی، یک گروهی هست که مارک علی بر پیشانی سرنوشتش خورده و از فقر، از خواب، از تخدیر، از تفرقه و از کوتاه اندیشی، و از بدبینی، ضعف و ذلت رنج ببرد؟ و چه رنجی بالاتر از اینکه الان می بینیم نسل قدیم ما که به علی و به مذهب علی وفادار مانده، قدرت زایندگی خودش و حرکت خودش را از دست داده، به جمود و توقف دچار شده و نسل آینده را نمی تواند به تاریخ و فرهنگ و مذهب علی پیوند دهد و آنچه را که شهدای بزرگ شیعه و علمای بزرگ شیعه و بزرگان و فداکاران و مردم عاشق شیعه به این نسل سپرده اند نمی توانند به نسل بعد از خود انتقال دهند!

                          دکتر علی شریعتی 


 
 
خالق
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
 

می دانم می آیی

             و مرا آبستن عشقی خواهی کرد

                                             به سال ها، به سال ها و به سال ها

می دانم می روی

            و مرا در احتضاری سخت دشوار و فرساینده فرو می گذاری

                                             به قر ن ها، به قرن ها و به قرن ها

ای خالق! تولد من آمدن توست

                                         و مرگ من رفتن تو 


 
 
یادی از شیخ ابوالحسن خرقانی
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
 

آورده اند که سلطان محمود غزنوی از غزنین به زیارت شیخ* آمد و برایش پیغام فرستاد که به شیخ بگویید که من از غزنین برای زیارت تو آمده ام و اگر نیامد این آیه را برایش بخوانید: "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم"** فرستادگان رفتند. شیخ گفت: "مرا از آمدن معذور بدارید" سپس این آیه را برای او تلاوت کردند. شیخ گفت: "محمود را بگویید چنان در اطاعت خدا مستغرق هستم که از اطاعت رسول هم خجل و شرمنده ام چه رسد به اولی الامر"

* علی بن جعفر از اهالی خرقان بسطام و از بزرگترین عارفان قرن 4 و 5 هجری است. وی روز سه شنبه دهم محرم سال 425 هجری قمری درگذشته است.

** خدا و رسولش را اطاعت کنید و مطیع اولی امر (فرمانروا) باشید


 
 
چند جمله با خدا
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

چند جمله با خدا

 

--------------------------------

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …


گفتی:
فانی قریب

 
    
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

 

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک شم …


گفتی:
و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 
    
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!


گفتی:
ألا تحبون ان یغفرالله لکم


    
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

--------------------------------

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی …


گفتی:
و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه


    
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

     
گفتی:
الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده


    
.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...


گفتی:
الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 
    
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 
گفتی:
ان الله یغفر الذنوب جمیعا


    
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

 

--------------------------------

 

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 
گفتی:
و من یغفر الذنوب الا الله


    
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

    

 

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌کنم

 
گفتی:
ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین


    
.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

 

--------------------------------

 

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

     
گفتی:
الیس الله بکاف عبده

 
    
.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

--------------------------------

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

 
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم

من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما


.::
 ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش

 بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن .

 خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::


 
 
اسطوره ی آفرینش
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

 در آغاز هم اورمزد وجود داشت و هم اهریمن! اورمزد با علم مطلق خود از وجود روح بد آگاه بود ولی اهریمن که همیشه نادان و احمق است از هستی اورمزد بی اطلاع بود.
اهریمن به محض اینکه اورمزد و روشنی را دید طبیعت ویرانگرش اورا به حمله وتخریب وادار کرد.

اورمزد به او پیشنهاد آشتی داد به شرطی که آفرینش خوب را ستایش کند.
اما اهریمن که دیگران را چون خود می دانست پیشنهاد آشتی را از موضع ضعف می پنداشت و آن را نپذیرفت. اورمزد که می دانست اگر قرار به نبرد باشد تا ابد ادامه خواهد یافت از این رو گفت که دورانی برای نبرد معین گردد. اهریمن از روی کند هوشی آن را پذیرفت وبدین ترتیب نابودی خود را مسجل کرد.

چنین به نظر می رسد که انسان باستان براین باور بوده است که اگر شر را رها کنند
تا به آرامی وبه تدریج به عمل بپردازد همه چیز را نابود خواهد ساخت
اما اگر به صحنه نبرد کشیده شود توفیقی نخواهد یافت. بنابر آنچه در اسناد آمده نخستین سه هزار سال دوره آفرینش اصلی است. دومین سه هزاره بنا به درخواست اورمزد بی هیچ تنشی سپری می شود. سومین سه هزاره دوران آمیختگی خیر و شر است ودر چهارمین سه هزاره اهریمن شکست می خورد.

در آیین پیشینیان از این دوازده هزار سال نه هزار سال زمان فرمانروایی شر وسه هزار سال آن دوران نابودی آن است. بعد از تعیین دوران نبرد بعد از تعیین دوران نبرد اورمزد دعای مقدس را خواند و اهریمن به دوزخ گریخت و سه هزار سال در آنجا بیهوش ماند.

در این مدت اورمزد در ابتدا امشاسپندان وسپس ایزدان را آفرید. بعد آسمان و سپس آب ،زمین،گیاه ،حیوان ودر نهایت انسان را آفرید. نخستین آفرینش ها همه در حالت مینویی بودند.درخت بدون پوست وخار ،گاو سفید وچون ماه وکیومرث که نخستین انسان بود چون خورشید می درخشید اما بر اثر حمله اهریمن همه چیز به هم خورد.
به همین سبب اورمزد آسمان را پوشش سختی قرار داد که جهان را در برگرفته وچون زندانی برای اهریمن اورا در دام افکند. بعد زا اینکه اهریمن بی هوش به دوزخ افتاد همه دیوان کوشیدند که او را به هوش آورند.اما نشد تا اینکه جهی بدکار که تجسم تمامی ناپاکی های زنانه است سررسید وقول داد کیومرث "نخستین انسان یا مرد راستکار"وگاو را دچار چنان رنج هایی سازد که زندگی در نظرشان بی ارزش شود. همچنین قول داد به همه آفریدها حمله کند و روح پلیدی را در آنها زنده سازد.

به این ترتیب اهریمن جان تازه ای گرفت وبرای سپاسگزاری آرزوی جهی رامبنی بر اینکه همه مردان همواره به دنبال او ودر آرزوی او باشندرا برآورده ساخت.  اهریمن و تمامی دیوان به زمین حمله کردندوآسمان را شکافتند از آب رد شدند وبه وسط زمین رسیدند.
آسمان و زمین چنان تار شد که گویی شب سیاه از راه رسیده است.تمامی گیاهان زهرآلود شدند و همگی پژمردند.گاو وکیومرث در معرض حمله اهریمن دچار تمامی بلایا (آز،نیاز،دردوگرسنگی، بیماری وکاهلی) شدند گاو سرانجام شیرش خشک شد و مرد اما چون فرمانردایی انسان سی سال تعیین شده بود دیوان هیچکدام نتوانستند انسان را کاملا نابود سازند.

تمامی آفرینش های خوب در برابر آفریده های بد قرار گرفتند:دروغ و راستی، جادوگری و کلام مقدس،ا فراط وتفریط در برابر اعتدال و...

تمامی جهان مادی از بین رفت و سر انجام انسان نیز مرد. در این زمان چنین می نمود که اهریمن پیروز شده وشر تمامی دنیا را فرا گرفته است. اما داستانی دیگر در پیش بود
اهریمن پس از پیروزی نمایان خود تصمیم گرفت به جایگاه خود در تاریکی بازگردد اما مینوی آسمان مرد جنگجوی زره بر تن و فروهر که همان شکل مینویی انسان است راه را بر او بستند.

فروهر خود آسمانی و حقیقی هر انسان است که اگرچه انسان مادی کار بد انجام می دهد اما فروهر او در آسمان بدون تغییر می ماند. اینان در برابر اهریمن ایستادند و از فرار اهریمن از زندانی که به زور وارد آن شده بود جلوگیری کردند. بدین ترتیب زندگی دیگر بار در حالی که اهریمن در زمین گرفتار شده بود شروع به شکوفایی کرد. تیشتر باران را ایجاد نمود.آب ها آفریدگان بد را شستند وزمین بارور شد اما تخم شکست اهریمن در زمین کاشته شد. از اندام های گاو 55 نوع غله ودوازده نوع گیاه دارویی بر زمین رویید.نطفه او به ماه رسید و آن حیوانات مختلف به وجود آمد.

چون انسان درگذشت نطفه او به زمین رفت واز تن او فلزات بوجود آمد. با وجود اینکه اهریمن گاو و انسان را نابود کرد اما از مرگ آنها زندگی گسترده تری آغاز شد و مقدمه نابودی اهریمن را فراهم کرد. نخستین زوج بشر از نطفه کیومرث که در زمین ریخته بود بیرون آمدند. نخست به شکل گیاهی پیوسته به هم روییدند به طوری که تشخیص این که کدام مرد است وکدام زن ممکن نبود. این دو با هم درختی را تشکیل می دادند که حاصل آن ده نژاد بشر بود.

سر انجام وقتی به صورت انسان (مشیه و مشیانه) در آمدند اورمزد مسئولیت هایشان را به آنان آموخت:

"شما تخمه بشر هستید،شما نیای جهان هستید،به شما بهترین اخلاص را بخشیده ام ،نیک بیندیشید،نیک بگویید وکار نیک بکنید ودیوان را مستایید".

 اما شر در آن نزدیکی در کمین نشسته بود تا آنان رااز راه راست منحرف کند
اهریمن بر اندیشه آنان تاخت و نخستین دروغ را بر زبان آوردند:گفتند همانا اهریمن آفریدگار است!

بدین گونه انتساب اصل جهان به شر، نخستین گناه بشر بود. از این لحظه به بعد سرگردانی نخستین زوج در جایی که خدا برایشان در نظر گرفته بود آغاز شد. قربانیی کردند اما ایزدان را خوش نیامد وبه نوشیدن شیر پرداختند. گرچه چاه کندند،آهن گداختند،ابزار های چوبی ساختند ودر کار باهم سهیم شدند اما آرامش وهماهنگی حاصل نشد وجز خشونت وشرارت چیزی بوجود نیامد.

دیوان اندیشه نخستین زوج بشر را با این اغوا که پرستش آنان بر پرستش خدا ارجح است تباه ساختند وبه مدت 50سال میل به هم آغوشی را از آنان ربودند که از نظر اخلاقی موجب تباهی آنان شد. وقتی هم نخستین زوج فرزندانی پیدا کردند،آنها را خوردند وبه همین سبب اورمزد شیرینی فرزند را از آنان بر گرفت. اما بالاخره با توجه خدایگان مشیه و مشیانه وظیفه خویش را با بدنیا آوردن همه نژادهای بشر به انجام رساندند.
در رابطه با اسطوره های پایان جهان باید گفت که انسان باستان معتقد بود اگر مرگ پایان زندگی انسان باشد به معنای پیروزی اهریمن است چرا که انسان برای زندگی آفریده شد.از این رو همواره به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند. پس از مرگ روان به مدت سه شب پیرامون تن می گردد.نخستین شب به سخنان خود در زندگی می اندیشد، شب دوم به اندیشه هایش وشب سوم به کردارش.این سه شب زمان تاسف روان است بر تن.زمانیست که روان وتن آرزوی دوباره یکی شدن را دارند. در این مدت نیز دیوان در کمین اند تا روان را دچار رنج وعذاب کنند از این رو روان به پشتیبانی سروش عادل نیاز دارد تا او را حمایت کند.

سه شب پس از مرگ در سپیده دم هر روانی می رود تا درباره اعمالش داوری شود.
هنگامی که روان از محل قضاوت بیرون میرود راهنمایی به پیشوازش می آید. نسیمی خوشبو ودوشیزه ای که از او هرگز کسی زیباتر ندیده است از رایتکاران استقبال می کند.روان که مبهوت زیبایی دوشیزه است می پرسد که کیستی؟! و او پاسخ می دهد :من همان وجدان توام. از سوی دیگر بوی بد ناخوشایند و عجوزه برهنه پیری که بسیار نفرت انگیز است به پیشواز روان بدکاران می آید.

در مسیر عبور هم بدکاران وهم راستکاران با مانعی روبه رو می شوند،آن رودخانه ایست که از اشک سوگواران درست شده است. زاری وگریه بیش از اندازه رودخانه را به طغیان می آورد وعبور از پل را برای روان دشوار می سازد. به همین سبب زرتشتیان زاری و مویه بسیار را گناه می شمرند. اما زمانی که روان به محل مکافات می رسد هنوز به جایگاه ابدی خود نرسیده است.چرا که انسان باستان عقیده داشت تنها هدف از هرمجازات عادلانه ای صرفا اصلاح وبازسازی است. یعنی اگر پدر یا مادری فقط محض مجازات فرزند خود را تنبیه کنند از ستمکارانند!

بنابراین چنین کاری به خدا نسبتی ندارد.رنج جاودانه در دوزخ نمی تواند اصلاح کننده باشد! به این ترتیب دوزخ انسان باستان جایگاه موقتیست که در آن مجازات هرچند سخت اقدامی برای اصلاح است،به طوری که وقتی خیر پیروز شود همه مردم هم از بهشت وهم از دوزخ برانگیخته می شوند وهمه با مبدا خود یکی می گردند.
آخرین دوره تاریخ بر طبق آیین های باستانی به چهار دوره تقسیم شده است ونماد هر کدام یکی از فلزات است: زر نماد دوره ای که در آن دین نیکو به زردتشت الهام شد،نقره نماد دوره ای که شاه یعنی گشتاسب دین را می پذیرد،روی نماد دوران ساسانی وآهن نماد دوره کنونی است که دین رو به تنزل است ودوران پیش از ظهور نخستین منجی است!(در دین زرتشتی اعتقاد به ظهور سه منجی وجود دارد که هرکدام هر هزار سال یک بار ظهور می کنند.

 

 

دوران آهن:

نشانه این دورهان چیزیست که در کتب با عنوان علایم ظهور نام برده شده است یعنی تجلیات ترس و قدرت شر.دیوان ژولیده مو به ایران می تازند که نتیچه آن نابودی کامل زندگی منظم در این سرزمین است.

در پایان این دوران که انواع بلایا بر زمین فرود می آیند سرانجام بارش ستارگان در آسمان پیدا می شود که نشانه تولد شاهزاده پارسایی است که بر لشکر شر پیروز می شود وسرزمین ایرانی را پیش از تولد نخستین منجی به صورت پیشین خود در می آورد.


نخستین منجی:

اوشیدر منجی (گسترش دهنده راستکاری) گرچه از دوشیزه باکره ای زاده می شود اما فرزند زردتشت هم هست!

در اسطوره ها آورده شده که نطفه زردتشت در دریاچه ای نگهداری می شد اما این نطفه دختر باکره ای را که در آن دریاچه به آب تنی پرداخت را بارور کرد و منجی نخستین متولد شد. در سن سی سالگی منجی خورشید ده روز یکسره در میانه آسمان هنگام ظهر می ایستد .منجی با فرشتگان بزرگ هم صحبت می شود و دین آسمانی را دیگر بار به زمین می آورد. مظاهر بهشت در زمین بوجود می آید و بخشی از آفریدگان شر یعنی گرگ نابود می شوند.اما بازسازی جهان هنوز کامل نیست چرا که شر هنوز وجود دارد و این پیش در آمد تکامل است.


دومین منجی:

اوشیدر ماه؛ دومین منجی نیز از دوشیزه باکره ای متولد می شود. در حالی که خورشید در هنگام ظهر در دوره پیشین ده روز بر جای مانده بود این بار بیست روز در آسمان می ماند و اعضای بیشتر آفریدگان شر از زمین پاک خواهند شد.

جهان به وضع بهشت بنیادین نزدیک می گردد.آدمی دیگر نیازی به خوردن گوشت نخواهد داشت و گیاهخوار خواهد شد و فقط آب خواهد نوشید!


سومین و آخرین منجی:

نطفه سوشینت یا سوشیانس (Saoshyant) آخرین منجی نیز در رحم دختر باکره ای بسته می شود. اما با آمدن او پیروزی کامل خیر فرا می رسد.بیماری مرگ شکنجه و آزار از زمین رخ برمی بندد.گیاهان دائما شکوفا خواهند بود و آدمی تنها غذای معنوی خواهد خورد.
پیش از دوران پایانی وداوری واپسین همه انسانها باید از میان رودخانه ای از فلز گداخته عبور کنند تا در پاکی کامل قرار گیرند.

هدیه جاودانگی زمانی اعطا می شود که سوشیانس در نقش موبد قربانی نهایی را که همان گاو است انجام می دهد. از پیه آن گاو و هوم سفید اکسیر جاودانگی تهیه خواهد شد. فلز گداخته که بر سطح زمین جاریست به دوزخ فرو خواهد ریخت و تعفن و پلیدی را به خود خواهد برد. اهریمن در زمین محبوس و خواهد مرد. همه آفرینش تلفیق کاملی از روح و ماده خواهند شد و اراده خدا که همانا خیر مطلق است بر نظام آفرینش حاکم خواهد شد.

در متون باستانی دقیقا عاقبت اهریمن بیان نشده است اما آنچه به وضوح دیده می شود فرمانروایی مطلق خیر بر هستی خواهد بود.

 

منبع: کتاب شناخت اساطیر ایران نوشته ی جان هنیل