دل نوشته ها...

متشکرم!
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم . به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهیم این طور نیست؟

- چهل روبل .

نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.. شما دو ماه برای من کار کردید.


 
 
رضایت پروردگار
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
 

آورده اند که شیخ ابوالحسن حصری* گفت: سحرگاهی نماز می گذاردم، در مقام مناجات عرض کردم: "پروردگارا! همچنان که من از تو راضی هستم تو هم از من راضی هستی؟" ندا آمد که: " ای دروغ گو! اگر تو از ما راضی بودی اکنون رضایت ما را طلب نمی کردی!"

 * علی ابن ابراهیم که کنیه اش ابوالحسن و ملقب به حصری بوده است از مشایخ بغداد بوده که ابن اثیر وفات او را 271 قمری ذکر کرده است.


 
 
برخورد قطعه گم شده با دایره کله گنده
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧
 

قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد.

بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند.

با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند.

بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه.

و بعضی ها نمی دانستند اصلا  چیزی درباره چیزی.

بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند.

یکی او را روی پایه ستونی گذاشت...

و همان جا به حال خودش رها کرد.

بعضی ها قطعه های بسیاری گم کرده بودند.


 
 
قطعه ی گم شده
نویسنده : احسان آقایی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
 

قطعه یی را گم کرده بود و دل آزرده بود.

پس عزم جست و جو کرد ، برای یافتن قسمت گم شده اش.

و همانطور که می غلتید و پیش می رفت

آوازی این چنین می خواند:

گم شده ام را می جویم

گم شده ام را می جویم

به هر جا سر می کشم تا گم شده ام را بیابم.

گاه از شدت گرمای آفتاب می پخت

اما بعد باران خنک می بارید.

و گاه از سرمای برف یخ می زد

اما آفتاب مهربان سر می رسید و گرمی اش را به او می بخشید.

و از آنجا که یک قطعه اش گمشده بود نمی توانست تند و پرشتاب بغلتد.

برای همین می ایستاد تا با کرمی، گپی بزند.

یا گلی را بو کند.